پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۵۹ - در بیان آنکه بندۀ خاص خدابر کافۀ خلایق مشفق است و میخواهد که همه را واصل کند، لیکن غیرت مانع میشود و در تقریر آنکه اگر معترضی اعتراض کند که در این کتاب هر ولیی را که ذکر میکنی میگوئی که بیمثل و بی نظیری و مانند تو کس نیامده است و نخواهد آمدن، ای

حمله ‌ ها میکنم که بنمایم

بندها را تمام بگشایم

غیرتش مانع است من چکنم

چون سپر دافع است من چکنم

آنچه میدانم ار بیان گشتی

اینجهان محو آن جهان گشتی

خاستی از میان حجاب دوی

حق شدی فاش بی منی و توئی

ای که با من نشسته ای میدان

که نداری نظیر در دو جهان

گر شهم من تو هم ز شاهانی

همچو من نور هر دل و جانی

بحق حق ورای من کس نیست

مرو از پیش من همینجا بیست

از کفم باده خور چو خماری

مست شو باز ره ز هشیاری

هرکه از ماست باده خور باشد

نور را بر همه چو خور پاشد

هم بود شاه و هم شهی بخشد

بگدا زر ده دهی بخشد

هر کسی را که نور عرفان است

گوهر راستی و ایمان است

روی ما را کند ز جان قبله

بر لب ما زند ز دل قبله

چون شدی همچو من عزیز و گزین

زود بر اسب عشق افگن زین

بدران صف رستمان امروز

چونکه گشتی ز داد حق پیروز

نیست در دور کس مقابل تو

نبود غیر روح قابل تو

حکم ن و کن که شاه دورانی

سکۀ تازه زن که سلطانی

حکم مطلق تراست در عالم

نایبی و خلیفه چون آدم

حاکمان چون تن ‌ اند و تو جانی

پادشاهان قراضه تو کانی

مثل تو نامد و نیاید هم

توئی امروز زبدۀ عالم

نیستت در جمال و لطف نظیر

چون تو شاهی ندید تاج و سریر

شبه تو مادر زمانه نزاد

همچو تو باغ دهر میوه نداد

آدمت نیز هم بخواب ندید

نی صفتهاست را ز کس بشنید

خضر اگر بیندت شود حیران

همچو موسی بود پ یت پویان

یوسف مصر اگر ز خو ب ی تو

گردد آگه شود ز عشق دو تو

ویس اگر هم بیندت از دور

نشود بر جمال خود مغرور

چشم شیرین اگر بر آن رخسار

افتد از حسن خود شود بیزار

مثل تو نیست هم نخواهد بود

هم نیامد چو تو ز بدو وجود

اینچنین مدح پیش ازین بسیار

کرده ‌ ام بل زیاده بهر کبار

متناقض کسی کند فهم این

که ندارد خبر ز عالم دین

زانکه آنها که کامل اند تمام

همه مستند دایم از یک جام

همه در ذات خویش یک نوراند

بصفت گر ز همدگر دور اند

گر هزارند یک بوند ایشان

از عدد رسته ‌ اند درویشان

مدح یک مدح جمله است یقین

ذم یک ذم جمله دان تو یقین

پس اگر تو یکی از ایشان را

گوئیش بینظیری و همتا

مثل تو کس ندید در عالم

هم نزائید مثل تو ز آدم

بعد ازو گر باولیای دگر

این بگوئی و بلکه افزونتر

راست باشد از آنکه جمله یک اند

رفته اندر یقین برون زشک ‌ اند

بخلاف اهل نفس را گر از این

مدحها گوئی و کنی تحسین

متناقض بود نیاید راست

زانکه هر یک جدا ز اصلی خاست

هر یکی را صفات و ذات دگر

هر یکی را بود حیات دگر

مدح یک مدح جملگان نبود

قدح یک قدح جمله شان نشود

هر نبی را همه چنین گفتند

چونکه در ثنا همیسفتند

که نیامد چو تو شهی بجهان

مثل رویت ندید چشم زمان

بی نظیری بحسن در عالم

زبدۀ انس و جنی و آدم

راست گفتند جمله نیک بدان

زانکه یک گوهراند از آن عمان

عدد جسمشان بود بسیار

لیک جانشان یکی است بی دو و چار

چونکه جمله یک ‌ اند در تحقیق

کی کند شان بگو مرا تفریق

نور پاک خدا دو چون باشد

هر که گوید دو است دون باشد

بر سر صد چراغ و شمع ای یار

نی که یک نور گشته است سوار

نور را بین ز شمعها بگذر

تا بری تو ز باغ وحدت بر

گر یکی جامه های گوناگون

هر دمی پوشد و رود بیرون

هیچ گردد ز جامه شخص دگر

نکند عاقل این سخن باور

زانکه از جامه کس بدل نشود

خل ز تبدیل خم عسل نشود

از زری گر کنند کوزه و طاس

یا سبو و خم و صراحی و کاس

گرچه در نام و نقش مختلف ‌ اند

نامناسب چو دال و چون الف ‌ اند

لیک چون جمله را گدازانی

باز یک زر شوند تا دانی

پس یقین شد که مدحها یارا

گر نمودت جدا نبود جدا

مدح حق بود جمله ای جویا

زانکه عاشق ز حق بود گویا

چون غرض از همه یکی بوده است

آنکه دو فهم کرد نشنوده است

این نهایت ندارد ای عاشق

یک اشارت بس است با صادق

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۶۱ - در بیان آنکه معجز اکبر، سخن اولیاست، زیرا در معجزه‌ها و کرامات‌ها سحر و جادوی و سیمیا گنجد و ساحران جنس معجزه بسیار می‌نمایند. همچنین ضمایر را که کرامات اولیاست رمّالان و کاهنان و جوزبازان و پری‌زدگان می‌گویند، اما در سخن ایشان هیچ از اینها نمی‌رهبر رهروان حق سخن است
  2. بخش ۱۶۲ - در بیان آنکه تن چون ماهی است و عالم چون دریا و جوهر آدمی چون یونس. چنانکه یونس از شکم ماهی بتسبیح رهید تو نیز اگردر این تن مسبح باشی جوهر ایمانت خلاص یابد و اگر غفلت ورزی در شکم ماهی تن هضم و نیست شوی. و در تقریر آنکه انبیاء و اولیاء محک‌اند که باش در بطن حوت یونس وار
  3. بخش ۱۶۳ - در تفسیر و هو معکم اینما کنتم و نحن اقرب الیه من حبل الورید و فی انفسکم افلا تبصرون و من عرف نفسه فقد عرف ربه و قلوب العارفین خزائن اللّه.جوی در خود ورا چو جویانی
  4. بخش ۱۶۴ - مثل آوردن حکایت شاهزاده را در تقریر آنکه فریضه ترین همه چیزها بر آدمی دانست جوهر خود و شناخت خالق است و این معروفست که الحق اظهر من الشمس- اکنون خلق از چیزی که از آفتاب ظاهر تر است و از همه چیزها بدیشان نزدیکتر کورند و غافل و آنچه دور است و مشکلتو بدان شاهزاده میمانی
  5. بخش ۱۶۵ - در بیان آنکه مصطفی صلی اللّه علیه و آله خبر داد که اولیاء وارثان من اند و ایشان را روز قیامت شفاعت باشد که ولهم شفاعة فی الناس والشیخ فی قومه کالنبی فی امتهشاه محمود یک شبی میگشت
  6. بخش ۱۶۶ - استشهاد آوردن حکایت ابراهیم ادهم رحمة اللّه علیه جهت تاکید پند و موعظه بر این معنییک شبی خفته بود ابراهیم
  7. بخش ۱۶۷ - در بیان آنکه عالم چون کوهی است. و افعال و اقوال آدمیان چون صداها که بشخص وا میگردد بدی را بدی و نیکی را نیکی که انالانضیع اجرمن احسن عملااین جزا را تو چون صدا میدان
  8. بخش ۱۶۸ - در بیان آنکه موحدان در هر چه نظر کنند احد را بیننداین عدد از تن است کان عدد است
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.