پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۵۱ - در بیان آن که هر نبی و ولی که به عالم آمد و می‌آید نفحه‌ایست از حق تعالی. هر که را از یک نفحه مقصود حاصل نشد و آن نفحه فوت گشت نومید نباید شدن و نفحه دیگر باید طلبیدن، که تا عالم باقی است وجود مبارک ایشان باقی خواهد بودن، چنان که پیغامبر فرمود ک

نشنیدی چه گفت پیغمبر

آنکه بد بر شهان دین سرور

هست حق را بهر زمان نفحات

تا رسد دمبدم بخلق صلات

نفحات خدای را از جان

بپذیرید با صفا همگان

تا شود ظلمت همه روشن

تا شود خار زارتان گلشن

نفحه ‌ ای آمد و شما غافل

هر کرا خواست کرد او کامل

رفت آن نفحه باز شد پنهان

همه ماندید بیدل و بیجان

نفحۀ نو رسید بار دگر

تا ببخشد صفا و علم و نظر

جهد کن تا ازین نمانی ت و

ورنه زین سود در زیانی تو

تا که این نفحه نیز اگر برود

دان که هرگز مراد تو نشود

نفحه را سخت مغتنم میدار

تا که گردی ز یار برخوردار

ما بفضل خدا ازین نفحه

تحفه داریم و منکران نوحه

تحفه داریم از آن در اقراریم

شده پاک از غبار انکاریم

نفحه در نفحه جان نو بخشند

بیجهان صد جهان نو بخشند

کار ماراست بعد از این بجهان

چون شدیم از جهان خاک جهان

پشت برخویش و بر جهان کردیم

روی سوی جهان جان کردیم

بی حجابی جمال دل دیدیم

رازها را ز دوست بشنیدیم

می باقی ز دست حق خوردیم

زنده زوئیم چون ز خود مردیم

دایماً باقئیم از آن ساقی

می حق روح را کند باقی

می و نقل است و شمع و شاهد و جان

پیش مادر سرای جاویدان

بعد از این عشرت است مذهب ما

عشق سر تیز و تند مرکب ما

چون در این دو دیار شد ساقی

چشم بگشا اگر ز عشاقی

تا ببینی بهر طرف مستان

شسته با دف و نای در بستان

می جان گشته بر همه گردان

بر وضیع و شریف و پیر و جوان

همه زان می خوش ‌ اند و بیخبراند

همه دلشاد و زنده زان نظراند

مثل شاخهای تر ز بهار

غنچه ‌ ها داده بیشتر از بار

دان گه آن غنچه ‌ ها برای ثمار

گشته بعد از شکوفه جمله نثار

هرطرف همچو سیم و زر ریزان

شده از باد اوفتان خیزان

بیخبر شاخ اگرچه پربار است

وز عطائی که او سزاوار است

گل همیروید از زبانۀ خار

بر سر شاخها چو شاه سوار

بیخبر گل که خو ب یش از کیست

وانچنان بوی خوش ورا از چیست

همچنین هم نبات و هم حیوان

نیستند آگه از خود و یزدان

چه عجب گر در این زمانۀ ما

از ولیئی رسد بخلق عطا

وانگهان جمله بیخبر ز عطاش

گرچه از وی برند خفیه وفاش

عوض هر سلام جام دهد

در پی هر کلام کام دهد

زر نثار است زین سپس باران

ترک دکان کنید کامد کان

همه از گنج او شوید غنی

همه از جاه او بزرگ و س ن ی

همه زو شکرید شکر کنید

از می او مدام سکر کنید

بی عوض میدهد شما را زر

سنگها را همیکند گوهر

از شما بار و رنج را برداشت

رایت جود را ز لطف افراشت

انده و غصه نیست گشت و نماند

بر شما چون فسون عشق بخواند

در تن جمله همچو جان پنهان

در رگ و پی چو خون وی است روان

گر ندانی ورا بظاهر تو

دان کز اوئی همیشه طاهر تو

بندۀ طفل خواجۀ خود را

نشناسد ولیک ای دانا

خواجه داند که او غلام وی است

همچو ماهی درون دام وی است

طفلکان نیز هم بر وی پدر

هر دمی میکنند خیره نظر

نیستشان علم اینقدر کو کیست

همه را گرچه زوست راحت وزیست

همچنین شیخ راستین در عصر

بهمه فتح از او رسد هم نصر

همه راز و مدام قو ّ ت و قوت

زنده زوجمله همچو ازیم حوت

گر ندانند کوست سایۀ حق

هر دو عالم از او برند سبق

آسمان و زمین بحکم وی است

لشکر کفر و دین بحکم وی است

هر چه خواهد همان شود در حال

حال نیکو برد از او بد حال

چه غم ار این خران ندانندش

چون ورا نیست کفو و مانندش

بر او روشن است در دو جهان

که از او زنده ‌ اند کون و مکان

شود از حکم او سقر جنت

محض راحت شود از او محنت

نیستی را ببخشد او هستی

زوست پیدا بلندی و پستی

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۵۳ - در بیان آنکه حق تعالی پادشاهی است که بوزیر و امیر و حاجب و نایب و خدم و حشم محتاج نیست. جمع این همه بر خود جهت معاونت و یاری است و تعظیم یافتن. حق تعالی از این همه منزه است و مستغنی. حضرتش هم پادشاه است و هم وزیر و هم لشکر، آفتابی را که کمین بندشمس رالشکرش نه نوروی است
  2. بخش ۱۵۴ - در بیان آنکه ولی خدا در زمان خود نوح وقت است و عنایت او همچو کشتی است او طوفان بلانگاه دارنده و در تقریر آنکه طوفان آب اگرچه بلاست اما سهل است، زیرا آن بلا بر اجسام است.طوفان جهل از آن مشکلتر است زیرا هر که در او غرق شد ابدالآباد خلاص نیابدرحمت عالم است مرد خدا
  3. بخش ۱۵۵ - در بیان آنکه اصل در آدمی خلق است صورت را اعتبار نیست. زیرا که روز قیامت هرکس بلخق خود خواهد حشر شدن. اگر بصفت سگ باشد بصورت سگ حشر شود. دلیل بر آنکه التفات بر صورت نیست، حق تعالی سگ اصحاب کهف را از سلک اولیا خواند که ورابعهم کلبهم، چون در او خلقاصل خلق است و خلق مظهر آن
  4. بخش ۱۵۶ - در بیان آنکه حق تعالی ارواح را پیش از اشباح بنهصد هزار سال آفرید و همه را برحمت خود میپرورد و آسوده میداشت. چون فرمود الست بربکم گفتند بلی. ندا کرد که اهبطوا. از این عالم بیچون در آن عالم چون روید و در قوالب آب و گل ساکن شوید وفای عهد شما ظاهر گهرکرا جان او ز عهد الست
  5. بخش ۱۵۷ - در بیان آنکه بعد از وصول به حق که آن منزلست و نهایت کار خواص است، اخص خواص را در عین حق سیری دیگر است که آن سیر در منزل است. سیر راه نهایت دارد. اما سیر منزل را نهایت نیست. زیرا سیر راه از خود گذشتن است و خودی آدمی را آخری هست اما سیر منزل را کهسیر آن راه در وصال بود
  6. بخش ۱۵۸ - در تفسیر «قل کل یعمل علی شاکلته» هرکه را حق‌تعالی گوهر بد داده است لابد است که بدی کند و هرکه‌را نیک، نیکی. زیرا نیک و بد هر دو به ارادت خداست لیکن حق‌تعالی از بد راضی نیست که مرید الخیر و الشر قبیح ولکن لیس یرضی بالمحال. مثالش چنانکه خواجه‌ای ردر نبی گفت حق که خلق جهان
  7. بخش ۱۵۹ - در بیان آنکه بندۀ خاص خدابر کافۀ خلایق مشفق است و میخواهد که همه را واصل کند، لیکن غیرت مانع میشود و در تقریر آنکه اگر معترضی اعتراض کند که در این کتاب هر ولیی را که ذکر میکنی میگوئی که بیمثل و بی نظیری و مانند تو کس نیامده است و نخواهد آمدن، ایحمله ‌ ها میکنم که بنمایم
  8. بخش ۱۶۰ - در بیان آنکه عاقل را یک اشارت بس است. زیرا در او آن حالت هست، بی آنکه بگویند میداند. چنانکه دو شخص بر قضیۀ دراز واقف باشند، بیک اشارت یکی تمامت قضیه را دیگری معلوم کند، لیکن کسی را که در آن قضیه وقوفی نباشد برمزی تمامت را کی توان معلوم کردنبلکه خود بی اشارتی معلوم
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.