پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۵۵ - در بیان آنکه اصل در آدمی خلق است صورت را اعتبار نیست. زیرا که روز قیامت هرکس بلخق خود خواهد حشر شدن. اگر بصفت سگ باشد بصورت سگ حشر شود. دلیل بر آنکه التفات بر صورت نیست، حق تعالی سگ اصحاب کهف را از سلک اولیا خواند که ورابعهم کلبهم، چون در او خلق

اصل خلق است و خلق مظهر آن

خلق را گیر و سوی خلق مران

هست صورت و عاء و معنی زر

جوی زر را و از وعا بگذر

هان منه اعتبار صورت را

صاف راگیر و هل کدورت را

هر تنی را مگو که انسان است

سیرتش را ببین که چه سان است

سگ آن کهف را نداشت زیان

نشد از صورت سگیش مهان

چونکه خلق نکو بداندر وی

گشت از اولیای باقی حی

حق ورا ذکر کرد در قرآن

خواند او را ز سلک آن مردان

گاه از سلک چارمین خواندش

گاه در جوق هشتمین راندش

هیچ در صورتش نکرد نظر

زانکه حق ننگرد بنقش و صور

نظرش دائماً بود بر دل

که چه دارند مردم اندر دل

دوستیشان بوی چه مقدار است

هر دلی را چه حد وفادار است

حق تعالی همان قدر با او

دوستی دارد ای رفیق نکو

نکند حق نظر بنقش و عمل

نی بحرص و ببخل و نی بامل

نظر حق بدل بود میدان

که در او چیست آشکار و نهان

گر بود در دلت محبت او

کند او دائماً نظر در تو

بی ولا گرچه باشدت طاعت

نبری از جناب حق راحت

طاعت عادتی بود ز نفاق

نی ز عشق و ز صدق و شوق تلاق

بهر نام است و ننگ آن خدمت

نی برای رضای آن حضرت

صورت طاعت از تو می ‌ آید

جان ندارد که بهر حق شاید

صورتی کاندر او نباشد جان

جز که در گور می نشاید آن

چون بدل میکند خدای نظر

دل بپرور که دل بود منظر

پس تو دل راست کن که اصل دل است

گرچه اندر میان آب و گل است

دل بحق ده که صاف گردد وپاک

گذرد همچو آب بر سر خاک

نی که بر خاک گشت آب روان

هیچ شد آب راز خاک زیان

نشد آلوده آب صاف از خاک

باز با بحر رفت روشن و پاک

شیر هم از میان خون و صدید

پاک و صافی بشیر خواره رسید

گرچه راهش در آن وسخها بود

لیک بنگر که هیچ از آن آلود

جوش مهرش ز درد کرد جدا

تا که آورد صافیش سوی ما

همچنین مهر حق چو جوش کند

نیش ها را جدا ز نوش کند

نوش از آن نیشها نیالاید

خوش و صافی سوی خدا آید

دل اگرچه در آب و گل باشد

همچو خورشید نورها پاشد

نبود ز آب و گل ورا زحمت

بلکه زحمت از او شود رحمت

بخدا ده دل و ز گل مندیش

تا رود جمله کارهای تو پ یش

تن و عالم نیند پردۀ هو

فکر این هر دو گشت پردۀ تو

فکرهای تن و جهان بگذار

فکر و خاطر همه بحق بگمار

فکر دنیاست پ ر ده نی دنیا

چون کنی فکر دین بری عقبی

گرچه اسباب و مال داری تو

چونکه دل را بحق سپاری تو

نشوند اینهمه حجاب ترا

چون دلت پر بود ز عشق خدا

ور کنی ترک مال و ملک جهان

چون نباشد درون جانت آن

نبری هیچ نوع از آن سودی

کس نبرد از چنان زیان سودی

بی عوض هر که ترک دنیا کرد

درندامت بماند از او پر درد

زانکه این رفت و آن نشد حاصل

زین برید و بدان نشد واصل

ترک دنیا ز جان و دل باید

تا روان جاودان بیاساید

ورنه ترکش ز دل اگر نکنی

در جهان بقا سفر نکنی

از درون کن سفر نه از بیرون

کز درون است راه در بیچون

از ره ح س مکن طلب جان را

از ره جان بجوی جانان را

پنج حسی که درت و برکاراند

نوریان نیستند از ناراند

نار بی شک ز نور هو میرد

وین شش و پنج و چار از او میرد

همه اعداد لا شوند آنجا

محو گردند در شعاع ولا

نیست شو تا از این عدد برهی

هست گردی چو زان خطر بجهی

عشق حق را گزین و ایمن شو

مشمر غیر عشق را یک جو

چونکه گردی سوار عشق بران

خوش سوی آسمان عالم جان

جهد چون پای دان و عشق چو پر

هرکه پر یافت رست او ز خطر

گرچه با پا بریده گردد راه

لیک کو پا و کو برای آگاه

آنچه رفتار پا کند صد سال

در دمی بیش از آ ن کند پر وب ال

چونکه پ ر نیستت بپا میرو

در پی همرهان ز جان میدو

تا نمانی تو بی نصیب از راه

تا رسد رحمتی بتوز آله

چون ترا حق نکرد شاهنشاه

کم از آن که شوی ز سلک سپاه

دائماً در ره خدا میکوش

در تمنای وصل او میجوش

تا که در کوششی نکو کاری

تا که در جوششی وفا داری

کوشش تو نشان اقبال است

مرغ جان را طلب پر و بال است

هرکه بی کوشش است مرده ‌ اش دان

نیست زنده اگرچه دارد جان

جان حیوان بود چنان کس را

جان وحیی نباشد آن خس را

جان حیوان یقین در آخر کار

نیست گردد نماندش آثار

جان وحیی است زنده جاویدان

زانکه قایم شده است از جانان

طالب وصل حق چنین جان است

کاندر او نور عقل و ایمان است

هرکرا در درون طلب نبود

عاقبت جز سوی سقر نرود

نور ایمان چو حق در او ننهاد

دیو محض است اگرچه ز آدم زاد

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۵۷ - در بیان آنکه بعد از وصول به حق که آن منزلست و نهایت کار خواص است، اخص خواص را در عین حق سیری دیگر است که آن سیر در منزل است. سیر راه نهایت دارد. اما سیر منزل را نهایت نیست. زیرا سیر راه از خود گذشتن است و خودی آدمی را آخری هست اما سیر منزل را کهسیر آن راه در وصال بود
  2. بخش ۱۵۸ - در تفسیر «قل کل یعمل علی شاکلته» هرکه را حق‌تعالی گوهر بد داده است لابد است که بدی کند و هرکه‌را نیک، نیکی. زیرا نیک و بد هر دو به ارادت خداست لیکن حق‌تعالی از بد راضی نیست که مرید الخیر و الشر قبیح ولکن لیس یرضی بالمحال. مثالش چنانکه خواجه‌ای ردر نبی گفت حق که خلق جهان
  3. بخش ۱۵۹ - در بیان آنکه بندۀ خاص خدابر کافۀ خلایق مشفق است و میخواهد که همه را واصل کند، لیکن غیرت مانع میشود و در تقریر آنکه اگر معترضی اعتراض کند که در این کتاب هر ولیی را که ذکر میکنی میگوئی که بیمثل و بی نظیری و مانند تو کس نیامده است و نخواهد آمدن، ایحمله ‌ ها میکنم که بنمایم
  4. بخش ۱۶۰ - در بیان آنکه عاقل را یک اشارت بس است. زیرا در او آن حالت هست، بی آنکه بگویند میداند. چنانکه دو شخص بر قضیۀ دراز واقف باشند، بیک اشارت یکی تمامت قضیه را دیگری معلوم کند، لیکن کسی را که در آن قضیه وقوفی نباشد برمزی تمامت را کی توان معلوم کردنبلکه خود بی اشارتی معلوم
  5. بخش ۱۶۱ - در بیان آنکه معجز اکبر، سخن اولیاست، زیرا در معجزه‌ها و کرامات‌ها سحر و جادوی و سیمیا گنجد و ساحران جنس معجزه بسیار می‌نمایند. همچنین ضمایر را که کرامات اولیاست رمّالان و کاهنان و جوزبازان و پری‌زدگان می‌گویند، اما در سخن ایشان هیچ از اینها نمی‌رهبر رهروان حق سخن است
  6. بخش ۱۶۲ - در بیان آنکه تن چون ماهی است و عالم چون دریا و جوهر آدمی چون یونس. چنانکه یونس از شکم ماهی بتسبیح رهید تو نیز اگردر این تن مسبح باشی جوهر ایمانت خلاص یابد و اگر غفلت ورزی در شکم ماهی تن هضم و نیست شوی. و در تقریر آنکه انبیاء و اولیاء محک‌اند که باش در بطن حوت یونس وار
  7. بخش ۱۶۳ - در تفسیر و هو معکم اینما کنتم و نحن اقرب الیه من حبل الورید و فی انفسکم افلا تبصرون و من عرف نفسه فقد عرف ربه و قلوب العارفین خزائن اللّه.جوی در خود ورا چو جویانی
  8. بخش ۱۶۴ - مثل آوردن حکایت شاهزاده را در تقریر آنکه فریضه ترین همه چیزها بر آدمی دانست جوهر خود و شناخت خالق است و این معروفست که الحق اظهر من الشمس- اکنون خلق از چیزی که از آفتاب ظاهر تر است و از همه چیزها بدیشان نزدیکتر کورند و غافل و آنچه دور است و مشکلتو بدان شاهزاده میمانی
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.