پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۴۵ - در بیان آنکه مناصب این عالم همچون کوههای بلند است مثل سلطنت و وزارت و غیره و اهل مناصب چون بزان‌اند که بر آن کوههای بلند میروند. کوهها دایم برجاست و ایشان نیست میشوند باز بعضی را این کوههای بلند پیدا میکند و بعضی را رسوا میکند. نیکی بعضی در بی م

هست منصب چو کوه در عالم

که بر آن میرود بنی آدم

گاه بروی رود یکی دانا

گاه یک جاهلی شود والا

گشته عادل بر او چو مه پیدا

شده ظالم سیه رخ و رسوا

هست همچون محک یقین منصب

نیک را میکند گزین منصب

وانکه آن زشتر وی و بدکار است

منصب او را نموده کاین عاراست

میکند درجهان ورا رسوا

مینماید سر نهان پیدا

بود اول ز خلق او پنهان

مثل نیکوان میان بدان

کس ز سر بدش نبود آگاه

گشت پیدا که ظالم است و تباه

بیشماراند از این دو گون حق را

در جهان از خبیث و از زیبا

یک گروه سپیدرو چون ماه

یک گروهی چو دیو زشت سیاه

میبرد خوب را ببالا حق

تا نماید ورا هویدا حق

تا بدانند کاینچنین بسیار

دارد از خلق در زمین بسیار

از بد و نیک بیعدد و بیحد

گشته پیدا همه ز صنع احد

گه از این مینماید و گه از آن

تا ببینند صنع حق خلقان

هر دو را زان همیبرد بالا

که شود ذات هر یکی پیدا

چونکه منصب بکس نخواهد ماند

خنک آنکس که سوی نیکی راند

عدل گسترد و نیکوئی افزود

در خیرات بر جهان بگشود

نام نیکوی او بود دایم

صیتش اندر جهان شود قایم

مردم از ذکر او بیاسایند

قند نیکیش بی دهان خایند

نیکوان گرچه از جهان رفتند

جمله در زیر خاکدام خفتند

سیرت نیکشان بود زنده

تا ابد همچو ماه رخشنده

در جهان ذکر موسی و فرعون

فرق کن گو چه ماند اندر کون

که از این دو کدام مطلوب است

خنک آنکس که نیک و مرغوب است

منصب این جهان هزاران را

کرد معزول و خود چو که برجا

زان بکوهش همیکنم مانند

که امیران بر آن چو بز بدوند

که بجا باشد و بزان گذرند

خلق از این سر چو طفل بیخبرند

گرچه بر کوه بز بلند بود

لیک آخر چو مرد پست شود

منصب شاهی و وزیری هست

و اهل منصب همیروند از دست

در پی همدگر امیر و وزیر

چند روزی شود عزیز و کبیر

باز اوهم رود رسد دیگر

هیچ منصب نگردد از سرور

نفس منصب مثال که پادار

اهل منصب چو که ز که بگذار

میبرد باد مرگ آن که را

میکند نیست بنده و شه را

از سر کوه میفتند نگون

یک یک از امر شاه کن فیکون

ن ف س منصب بود بجا قایم

همه فانی شوند و او دایم

کوه باشد همیشه بر جایش

کوه باید که دارد او پایش

تا نگردی تو که کهی باشی

در شهی دان که گه گهی باشی

چند روزی بر آن کنی جولان

کی بمانی چو کوه جاویدان

بز بمیرد فنا شود رایش

که بماند مقیم بر جایش

نیست حاصل در این جهان فنا

رو بقا را گزین کن ای دانا

کاندر آنجا نه عزلت است و نه مرگ

باغ و راغش همیشه پر بر و برگ

اینچنان پیش ملک جاویدان

هیچ هیچ است سر بسر میدان

پیش مردان حق شهی جهان

هست همچون که بازی بچگان

زان سبب در نبی لعب فرمود

اینجهان را خدای پاک ودود

کاین جهان قطره ‌ ایست زان دریا

گر کنی فهم تو از این آن را

برده باشی بسوی منزل راه

شده باشی ز سر حق آگاه

ور در این قطره غرق گردی تو

در حقیقت زنی نه مردی تو

هر که مرداست کار مردان کرد

چرخ را همچو گوی گردان کرد

با کف نور و صولجان قدر

گوی گه برده زیر و گاه زبر

کرده ازملک و مال یک را مه

کرده از فقر و فاقه یک را که

کرده یک را در این جهان سلطان

کرده یک را گدا و مردۀ نان

کرده یک را اسیر این دنیا

کرده یک را امیر در عقبی

نایب حق شده در ارض و سما

از خدا او غنی و جمله گدا

خنک او را که رتبتش بود این

شود آن ذات پاک حق آئین

پیش تختش ملک کنند سجود

که همه عابدیم و تو معبود

وارث آدم است آن فرزند

کش بود اینچنین مقام بلند

برد او ملک و تخت و جاه پدر

هم شود چون پدر بعلم و نظر

وانکه نبود چنین بود مدبر

نبرد هیچ گون بری زان بر

پادشا زاده ‌ ایست گشته گدا

مانده بی مال و ملک و کار و کیا

همه را جد آدم است یقین

از بد و نیک و از عزیز و مهین

هر کرا باشد آن علو در سر

جوید از جان همیشه ملک پدر

وان کسی را که نبود آن همت

ماند او بینوا و پر محنت

در پی نان دود چو دو نان او

تا که یابد ز حرص دو نان او

تن او گرچه زاد از آن طینت

لیک جانش نداد آن رتبت

زان نجوید بسوی حق نهضت

که از آدم نیافت آن همت

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۴۷ - در بیان آنکه چون ولیی در حق ولی دیگر گواهی داد بولایتش اگرچه تو نظر آن نداری که آن ولایت را در او ببینی و الا اگر مقبلی باید که محققت شود. زیرا گواهی یک ولی بجای صد هزار است از خلق دیگر. چنانکه گواهی صراف در حق زر بجای صد هزار است که صراف نباشنددائماً شد حسام دین او را
  2. بخش ۱۴۸ - در بیان آنکه جهد را نیز از انبیا و اولیا باید دانستن که اگر ایشان نیاموختندی کس چه دانستی که جهد چه چیز استجهد را نیز هم از ایشان دان
  3. بخش ۱۴۹ - در بیان نقل فرمودن شیخ کریم الدین پسر بکتمر رحمة اللّه علیه. و در تقریر آنکه چون ولیی از این جهان رحلت کند نباید نومید شدن. که تا جهان قایم است اولیای حق دایم خواهند بودن. زیرا مقصود حق تعالی از این عالم و ازین خلق وجود مبارک ایشان است نه صورت جکرد رحلت ز تن کریم الدین
  4. بخش ۱۵۰ - در تفسیر این آیه که ان الابرار یشربون الخ. و در بیان آنکه اولیا را مقامی دیگر است بالای بهشت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر، و طعامی دیگر است و شرابی دیگر که غیر ایشان بهیچکس میسر نشود چنانکه مصطفی علیه السلام میفرماید که ان للّه تعالی شراباً اعده اولیا را بود مقام دگر
  5. بخش ۱۵۱ - در بیان آن که هر نبی و ولی که به عالم آمد و می‌آید نفحه‌ایست از حق تعالی. هر که را از یک نفحه مقصود حاصل نشد و آن نفحه فوت گشت نومید نباید شدن و نفحه دیگر باید طلبیدن، که تا عالم باقی است وجود مبارک ایشان باقی خواهد بودن، چنان که پیغامبر فرمود کنشنیدی چه گفت پیغمبر
  6. بخش ۱۵۲ - در بیان آنکه این عالم ذره‌ایست از آن عالم. زیرا این محدود است و آن نامحدود. و آن عالمها همه انوار و آثار حق‌اند و قایم بحق‌اند و از انوار او زنده‌اند. چون از این عالم محدود بگذری آن عالم نامحدود را که در جوار حق است ببینی واللّه العالمذره ‌ ای نیست آسمان و زمین
  7. بخش ۱۵۳ - در بیان آنکه حق تعالی پادشاهی است که بوزیر و امیر و حاجب و نایب و خدم و حشم محتاج نیست. جمع این همه بر خود جهت معاونت و یاری است و تعظیم یافتن. حق تعالی از این همه منزه است و مستغنی. حضرتش هم پادشاه است و هم وزیر و هم لشکر، آفتابی را که کمین بندشمس رالشکرش نه نوروی است
  8. بخش ۱۵۴ - در بیان آنکه ولی خدا در زمان خود نوح وقت است و عنایت او همچو کشتی است او طوفان بلانگاه دارنده و در تقریر آنکه طوفان آب اگرچه بلاست اما سهل است، زیرا آن بلا بر اجسام است.طوفان جهل از آن مشکلتر است زیرا هر که در او غرق شد ابدالآباد خلاص نیابدرحمت عالم است مرد خدا
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.