پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۲۹ - در بیان آن که هر روز مصطفی علیه السلام وقت غروب با صحابه بیرون شهر رفتی و روی سوی یمن کردی و فرمودی که «انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن» و با آن بو عشقبازی‌ها کردی و وجد و حالت نمودی و از خوشی آن بی‌هوش گشتی و سر بر زانوی یکی از صحابه نهادی و د

باز آن پیشوای اهل زمن

می‌کشید از اویس بو ز یمن

هر دمی رو سوی یمن کردی

وصف او را به گفت آوردی

جذب احمد همی‌کشید او را

زانکه او نیز داشت آن بو را

لیک یک مادری ولیه بُدش

مانع آمدن جز او نشدش

چونکه کردی اویس عزم رسول

منع کردیش آن زن مقبول

پند دادی ورا خلا و ملا

خدمت من کن و مرو ز اینجا

خدمت من بود ترا بهتر

زانکه جویی لقای پیغمبر

خدمت والده همی‌کرد او

زانکه بود از خواص آن بانو

والده‌اش چون گذشت از دنیا

شد روانه اویس پر معنی

چونکه اندر جوار مکه رسید

رحلت مصطفی ز خلق شنید

رفت پیش صحابه آن مشتاق

گشت او را بدان گروه تلاق

چون صحابه نیاز او دیدند

همه از حال او بپرسیدند

ضبط کردند جمله ز اقوالش

گه چگونه است حال و احوالش

گفت او را یکی که چندین سال

چون نمی‌آمدی‌؟ چه بود احوال‌‌؟

گفت او مادرم عنائی داشت

نتوانستمش ضعیف گذاشت

خنده آمد صحابه را زان گفت

چون خبرشان نبد ز سرّ نهفت

گفت هر یک که ما پدر مادر

کشته‌ایم از برای پیغمبر

مرد عاشق ببین چه می‌گوید‌‌!

وصل معشوق کس چنین جوید‌‌؟!

طنزشان فهم شد بدان آگاه

اندر ایشان به خشم کرد نگاه

جُست از ایشان نشان پیغمبر

هر یکی نوع نوع داد خبر

داد آن یک نشان ز قامت او

وز رخان وز چشم و از ابرو

وان یکی از بیان و معرفتش

وان یک از خُلق خوب و خوش‌صفتش

وان یک از معجزات و شق قمر

وان یکی از عروج او شب در

از زمین بر فراز هفت سما

وان یکی از وصال و قرب خدا

گفت او نیست این نشان نبی

بدهیدم خبر ز جان نبی

همه گفتند کانچه دانستیم

با تو گفتیم تا توانستیم

تو اگر به ز ما همی‌دانی

زودتر گو، مکن گرانجانی

پر شد از در و گفت گویم من

وز دل جمله شرک شویم من

قصد کرد او که تا نشان گوید

سر آن شاه دو جهان گوید

حرف ناگفته زد بر ایشان نور

همه گشتند بی‌خودان ز سرور

طافح و مست پست افتادند

عقل وهش را به‌باد بردادند

هستی جملگان گداخت تمام

از رخ ماه دور گشت غمام

از خودی سوی بی‌خودی راندند

پر دل را ز گل بیفشاندند

راه صد ساله را به یک ساعت

ببریدند اندر آن ساحت

همه غواص بحر جان گشتند

همه بر خلق درفشان گشتند

همه را جستجو دگرگون شد

همه را نور دیده افزون شد

همه از هجر سوی وصل شدند

فرع بودند جمله اصل شدند

همه اختر بدند ماه شدند

همه بنده بدند شاه شدند

اول امت بدند و آخر کار

هر یکی شد خلیفۀ مختار

اینچنین هم جنید را افتاد

چونکه در چله بود آن مه راد

بهر یک حالی عظیم بلند

میفکند از نیاز و عشق کمند

آمدش از خدا جواب صریح

بشنید او به حرف و صوت فصیح

کاین چنین حالتی که جویانی

تو نیابی به جهد تا دانی

نشود آن امل ترا حاصل

بجز از صحبت شهی کامل

به فلان شهر رو تو ای صدیق

پرس مأوای احمد زندیق

چون بیابی ورا، رسی به مراد

برهی زین عنا و رنج و جهاد

گشت عازم جنید، چون بشنید

امر حق را ز جان و دل بگزید

سوی آن شهر شد چون پیک دوان

تا که دردش بیابد آن درمان

چونکه جوینده است یابنده

سوی احمد شد او شتابنده

اندر آن شهر هر طرف می‌گشت

تخم مهرش درون جان می‌کشت

دل ندادی که گویدش زندیق

می بگفتی که احمد صدیق

کیست اینجا نداد کس خبرش

گرچه بسیار جست در به‌درش

قرب یک ماه گشت سرگردان

چون ز صدیق کس نداد نشان

گشت عاجز بگفت بیزارم

زان ادب که بُرّد ز دلدارم

پس بپرسید که احمد زندیق

به چه جای است و در کدام فریق‌‌؟

گفت شخصی ورا که زود بگو

تا دهیمت نشان ز مسکن او

داد با وی نشان جای و مقام

رفت آنجا که تا رسد در کام

در بزد گفت احمدش که درآ

نیستم غافل از تو ای دانا

زانهمه حالها که بر تو گذشت

واقفم نیک و هیچ فوت نگشت

در زمانی که از خدا آن حال

طلبیدی حقت نداد وصال

کرد با من حواله‌ات ز کرم

تا ترا من بدان مقام برم

لیک این هم بدان کزان ساعت

که شدی طالب چنین طاعت

فکرتم بود این که با تو سخن

چه نسق گویم از علوم لدن

هیچ چیزی به خاطرم نامد

که بدان جان تو بیارامد

سخنم نیست لایق حالت

می‌کنم من بیان به اجمالت

لیک چرخی زنم برابر تو

تا شود کشف سر آن بر تو

چون که بر رویم اوفتد نظرت

شود از حال در زمان خبرت

گردد آن مطلبت یقین حاصل

قرب یابی‌، شوی بدان واصل

پیش او همچو چرخ چرخی زد

یافت زان چرخ او مقاصد خود

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۳۱ - در تفسیر این آیه که ولنبلونکم بشیئی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال والانفس و الثمرات و بشر الصابرین. و هم در تفسیر این آیه که عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئاً و هو شر لکم و اللّه یعلم و انتم لاتعلمونسر این راز بشنو از قرآن
  2. بخش ۱۳۲ - در بیان آنکه دل مؤمن در میان انگشتان قدرت حق است، هر سو که آن دل میگردد خداش میگرداند که قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن یقلبه کیف یشاء و در تقریر آنکه عاشقان خدای تعالی را سه مرتبه است. و معشوقانش را سه مرتبه، اول میانه و آخر، منصور حلاج طیور الضحی لاتستطیع شعاعه
  3. بخش ۱۳۳ - در بیان آنکه مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز در غیب مشاهده میکرد و قطبی را دید که چهار هزار مرید داشت. همه اولیاء گشته و بحق رسیده، در چله از حق تعالی حالتی و مقامی میخواست که بدان نرسیده بود و در تمنای آن یارب یارب میگفت تا حدی بزرگ بود که بموافسخن شمس دین همیگفتیم
  4. بخش ۱۳۴ - در بیان آنکه حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز تا در صورت بود نور او در آسمان و زمین میتافت. و چون از دنیا نقل فرمود و آفتاب جمالش از جهان پنهان شد، آن نور را با خود خواست بردن. پس آسمان و زمین نیز محروم خواستند ماندن. از اینرو میفرماید فما بکچونکه آن جسم پاک شددر خاک
  5. بخش ۱۳۵ - در بیان آنکه معانی چنانکه هست در عبارت نگنجد و بچیزی نماند که لاضد له ولا ندله. لیکن چیزی می‌باید گفتن که لایق عقل مردم باشد تا او طالب آن شود. همچنانکه پیش کودک نابالغ لب شاهد را بشکر تشبیه کنند تا کودک از شیرینی شکر آنرا قیاس کند و گوید که چناکی کند بحر را ب قطره قیاس
  6. بخش ۱۳۶ - در بیان آنکه اولیا را جهت آن ابدال میخوانند که از حال و خلق اول مبدل شده‌اند و خلق حق گرفته‌اند که تخلقوا باخلاق اللّه. و در تقریر آنکه منصور که در عشق مرتبۀ اول داشت چون خلق او را فهم نکردند، عاشقان دیگر را که بالای اویند چگونه توانند فهم کردن اولیا را از آن سبب ابدال
  7. بخش ۱۳۷ - در بیان آنکه صحبت اولیای کامل و فقرای واصل از عبادت ظاهر مفیدتر است و استماع کلامشان بحق موصلتر از تحصیل علوم است. و در تقریر آنکه نه هر میلی دلیل جنسیت کند زیرا میلها هست لذاته و میلها هست لغیره. همچنانکه مردی از یکی جامگی خورد و باز توقع دیگرشحاصل این دان که خدمت مردان
  8. بخش ۱۳۸ - در بیان آنکه جنسیت لازم نیست که از طریق صورت باشد. شاید که دو چیز بظاهر مختلف باشند و بمعنی متحد. همچون نان و آب و طعام‌های دیگر از روی صورت جنس تو نیستند، تو متحرک و ایشان ساکن، تو ناطق و ایشان ساکت، تو زنده و ایشان مرده. لیکن از روی معنی اتحادهرچه زان خوش شوی وافزائی
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.