پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۲۱ - در بیان آنکه نور انبیاء و اولیاء و مؤمنان قدیم است و قایم به خدا. حدوث و عدد در صورت ایشان باشد نه در معنی‌شان. از اینرو می‌فرماید پیغامبر علیه السلام که « کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین »  و از آن سبب یک نفس‌اند که همه زنده به نور حق‌اند چون

« مادح خورشید مداح خود است

که دو چشمم روشن و نامرمد است

ذم ِخورشیدِ جان ذمِ خود است

که دو چشمم کور و تاریک و بد است »

مصطفی گفت من نبی بودم

در عدم گنج مختفی بودم

بود در آب و گل هنوز آدم

که بُدم با خدای من همدم

تا خدا بود بوده‌ام با او

سر اویم مخوان یکی را دو

ما بدیم و نبود این عالم

ما قدیمیم و حادث است آدم

صورتش حادث است کز وحَل است

نور پاکش قدیم از ازل است

جان مردان چو نور حق آمد

لاجرم جز به حق نیارامد

نور خوَر گرچه اوفتد به زمین

نیست از خوَر جدا یقین دان این

رش نور حق‌اند آن جان‌ها

نشوند از خدا جدا آنها

همه را یک ببین اگرچه به تن

این یکی مرد گشت و آن یک زن

شد یکی رومی و یکی شامی

شد یکی عالم و یکی عامی

هر یکی را زبان و آوازی

هر یکی را جدا به حق رازی

در صور باشد این همه اعداد

دو ندید آنکه معنوی افتاد

در نقوش است ضد و ند و عدد

زین صفتهاست پاک ذات احد

آنکه نبود ورا نظر به صوَر

سوی معنی کند همیشه نظر

لاجرم بی‌حجاب یک بیند

جز یکی را به عشق نگزیند

نور خور در هزار خانه فتاد

سبب خانه‌ها نمود اعداد

لیک آن که‌اوست عاقل و دانا

کی کند نور را ز نور جدا ؟

نور صد خانه یک بود برِ او

چونکه عقل است یار و رهبرِ او

همه اجسام ِ اولیای خدا

همچو آن خانه‌هاست پُر ز ضیا

نور حق همچو آفتاب عیان

تافته است اندرون دلشان

همه روشن ز تاب آن نوراند

همه زان رو یک‌اند و منصورند

گر خدا نور خود به خویش کشد

همه مانندْ بی‌ضیا و رشَد

نفسِ واحد ازاین سببشان خوانْد

مصطفی چون حدیثشان می‌رانْد

باقی خلق نیستند چنان

نور حق نیست در دل ایشان

جان ایشان بدان که حیوانی است

آنچنان جانها چو تن فانی است

آن چنان جان ز تن بود زنده

نیست چون جان وحی پاینده

جانِ وحیی از آنِ مرد ِحق است

زانکه بگذشته از نُهم طبق است

جان حیوان فزاید از خور و خواب

نیست گردد چو نبودش اسباب

می‌نماید چو جان، ولی جان نیست

زانکه روشن ز نور جانان نیست

نور معلول دارد او چو چراغ

نیست آن نور را ز زیت فراغ

زنده از زیت و از فتیله بود

چونکه این دو نماند نیست شود

اینچنین جان‌ها نیَند یکی

زانکه پُرند از نفاق و شکی

چون بمیرد چراغ یک خانه

هیچ همسایه غم خورد زان؟ نه

زانکه هر خانه را چراغی هست

نور این را از آن فراغی هست

نشود او ز مرگ این غمناک

نکند جامه بهر این او چاک

به خلاف شعاع شمس و قمر

که بدان روشن است خانه و دَر

همه ایوان و خانه‌های جهان

زین دو پُرند جمله روز و شبان

چون در ایشان فتد خسوف و کسوف

پر شوند از ظلام صحن و سقوف

همه گردند ازان جَرج غمگین

همه مانند مضطر و مسکین

اتحاد و یکی در آن نور است

نور معلول از این صفت دور است

پس نباشند جان‌ها همه یک

کو سرایِ یقین و کو چَهِ شک

جان وحیی است کاو بود عرشی

روح حیوان است اسفل و فرشی

جان وحیی به حق بود قایم

هستی او به حق بود دایم

همه فانی شوند و او باقی است

زانکه آن روح را خدا ساقی است

اینچنین قوم اگر بوند هزار

همه را یک نگر گذر ز شمار

همچو امواج دان عددهاشان

از یکی بحر بین مددهاشان

موج از بحر کی جدا باشد ؟

گرچه در سفل و بر علا باشد

عین بحراند موج‌ها می‌دان

گرچه هستند هر طرف جنبان

این سخن را پذیر  بی تأویل

تا روی سوی بحر همچون نیل

تا به خود ره دهد ترا دریا

تا ترا گوهری کند بینا

جان پژمرده‌ات شود زنده

کندَت همچو خویش پاینده

در صف اولیای او باشی

نگزینی طریق اوباشی

باده نوشی ز دست آن رندان

برهی زین جهانِ چون زندان

سکر از آن خمر بی‌خمار کنی

عشرت و عیش بی‌شمار کنی‌

دائماً در خدا شوی نگران

هم عطاها دهی تو با دگران

ای که در مدح اولیا فردی

از چه رو گِرد خود نمی‌گردی ؟

هر دمی وصف اولیا گویی

سوی خود یک نفس نمی‌پویی

گرچه داری ز دادشان در دست

دوغ خوردی و یا ز خَمری مست ؟

مشگ خالص شدی و یا بویی ؟

بحر صافی شدی و یا جویی ؟

مست قالی و یا همه حالی ؟

یا خود از هر دو مانده‌ای خالی ؟

آمد اندر دلم جواب از هو

که از ایشان بگو نه از خود تو

چون فنایی ز خود کجا گویی

اندر آن صولجان چو یک گویی

محو یاری به خود کجا گروی ؟

هست از اویی ز خود چو نیست شوی

چون شدی همچو آینه صافی

دیگر از خویشتن کجا لافی ؟

لافت از اولیا بود نه ز خود

چونکه در تو نه نیک ماند نه بد

بنماید نقوش جمله ز تو

گرچه بی نقش و صورت است آن رو

لیک این را بدان میُفت غلط

گرچه گفتی از این طریق و نمط

هر ولی را جدا ثنا گفتی

در ثناشان هزار دُر سفتی

نی ازیشان پُری چو مَشک از آب

همچنانکه پُر از یم است سحاب

آب باران علمت از بالا

می‌کند خاک پست را خضرا

میل از نسبت است تا دانی

غیر را همچو یار کی خوانی ؟

میل حیوان به سبزه و بستان

میل انسان به طاعت رحمان

میل طاعت بوَد ز جنسیّت

جان مؤمن از آن کند نیّت

بهر خیرات و بندگی خدا

هر دم از جان و دل به صدق و صفا

گه کند میل در صلوة و صیام

گه کند ذکر در قعود و قیام

هیچ دیدی شتر به خر مَیلان ؟

ور کند میل، کی بود میل آن ؟

اینچنین میل از مجاز بود

در حقیقت نه از نیاز بود

میل مردان بود ز غایت صدق

عشق باید که رو کند در عشق

هر که باشد محب درویشان

بی‌گمانی یقین بود ز ایشان

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۲۳ - در بیان آن که آدمی اوست که ممیز باشد تا تواند فرق کردن میان حق و باطل و دروغ و راست و قلب و نقد. از این رو می‌فرماید پیغامبر علیه السلام که اَلمُؤْمِنُ کَیِّسٌ ممیزٌ. در هر که تمیز باشد به نقش ظاهر فریفته نشود همچنانکه صراف به نقش درم و سکهٔ آن مصطفی گفت مؤمن است عزیز
  2. بخش ۱۲۴ - در بیان آنکه هر ولی اول قطره‌ای بود، از غایت صدق و محبت و نهایت طلب و مودت حق آخر دریائی شد. پس هر ولی دریائی است بی پایان و هر دریائی از این دریاها از دریای با عظمت پر رحمت حق همچو موجی است و موجها در دریا متفاوت‌اند. موج مولانا قدسنا اللّه بسرهر ولیئی ز حق شده دریا
  3. بخش ۱۲۵ - در بیان آنکه مرید راستین اوست که احوال و تقرب شیخ را که بخدا دارد ظاهراً و باطناً اکتساب کرده باشد و بمقامات شیخ رسیده، باعتبار ما کان او را مرید خوانند و الا در حقیقت عین شیخ باشد. این چنین مرید را تفضیل مینهیم بر اولیای گذشته نه هر مرید ناقص رزان مریدان صلاح دین بدیک
  4. بخش ۱۲۶ - در بیان آنکه اولیا و ملک باطنشان و جمال روح بیچونشان از چشم حس پنهان است. همچون صورت جرمی و تنی ندارد پنهان مانده است. و صورت عالم ذره‌ای است از ملک باطن ایشان. جهت آنکه این جهان ظاهر و محسوس است بس هول و بزرگ و زیبا و خوب مینماید اگر از معنی و گر بدی نور اولیا پیدا
  5. بخش ۱۲۷ - در بیان آنکه لابد است که شیخ وسیلت گردد و رهبر، و بی‌شیخ ممکن نیست که کس به حق رسد و اگر ممکن بودی حق تعالی پیغامبران و مشایخ را نفرستادی و اگر نادراً کسی بی‌شیخ رسد، آنکه به واسطهٔ شیخ رسد کامل‌تر باشد، و دلیل بر این، شخصی هر روز خدای تعالی را صحبت شیخ به ز طاعتهاست
  6. بخش ۱۲۸ - در بیان آنکه بعضی اولیاء مشهوراند و بعضی مستور مرتبۀ مستوران بلندتر است از مرتبۀ مشهوران و از این سبب مشایخ بزرگ سرآمده همواره در تمنا و آرزوی آن بوده‌اند که از آن مستوران یکی را بیابند. و انبیاء نیز همچنین آرزو داشتند، حکایت موسی و خضر علیهما ااولیای میانه مشهوراند
  7. بخش ۱۲۹ - در بیان آن که هر روز مصطفی علیه السلام وقت غروب با صحابه بیرون شهر رفتی و روی سوی یمن کردی و فرمودی که «انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن» و با آن بو عشقبازی‌ها کردی و وجد و حالت نمودی و از خوشی آن بی‌هوش گشتی و سر بر زانوی یکی از صحابه نهادی و دباز آن پیشوای اهل زمن
  8. بخش ۱۳۰ - در بیان آنکه سرّ به نااهل نشاید گفتن که او را زیان دارد. زیرا هر سخن را سرّی است و هر سرّی را سرّی دیگر هرکه سخن را داند و سر سخن را نداند ناچار کژ رود و باز سر پیش سر سر همچون سخن است، کسی که سر سر را نداند شنیدن سر زیانش دارد از این سبب موسی عگرچه این نوع نکته‌ها خوب است
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.