پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۱۱۹ - در بیان آنکه اگر عالم اولیا ظاهر گشتی. کفر و ایمان یکسان شدی و اگر کسی را خلاف آید که پیغامبر خود را بهمه نمود ابوجهل با ابوذر چرا یکسان نشد، گوئیم که آن نمودن بقابلان بود زیرا وجود نبی همچون آفتاب است که بر بدو نیک تابان است، خوب را از زشت ممتا

گر نمودی یکی بخلقان رو

همه یکسان شدی ولی و عدو

خلق اغیار یار گ شتندی

مونس و غمگسار گشتندی

بوالحکم از کجا شدی بوجهل

همه دشوارها نمودی سهل

همه گلشن بدی نبودی خار

کس ندیدی قرین یار اغیار

روح گشتی فرید بی جسمی

بر مسمی کجا بدی اسمی

بی حجاب آن جهان نموده شدی

زانکه شرک از همه زدوده شدی

همه گشتی چنان که بود اول

روح صافی شدی ز دام و دغل

لاشدی هرچه آن نمی ‌ باید

بنمودی هر آنچه می شاید

پردۀ کون را خدا آویخت

پس آن گونه گونه خلق انگیخت

نیک و بد صاف و درد پاک و پلید

پس پرده نهان ز شخص بلید

تا که هر گول فهم آن نکند

جهل را تا ز بیخ بر نکند

همچو در لیل تار دیدۀ باز

نکند فرق زاغ را از باز

پیش او گرگ یک بود با میش

نشناسد که کی پس است و که پیش

روز محشر شود همه پیدا

نیک و بد بیش و کم صواب و خطا

این جهان که شب است برخیزد

بعد از آن نیک و بد نیامیزد

همه از همدگر جدا گردند

هر گروهی بجنس واگردند

دانه ها زیر خاک یکسان ‌ اند

زانکه از چشم خلق پنهان ‌ اند

چون ز صور بهار نشر شوند

همه از گور خاک حشر شوند

سر هر دانه ‌ ای شود پیدا

در نظر نیک و بد شوند جدا

میشود زنده بعد مرگ زمین

از دم نوبهار نیکو بین

چون سرافیل نوبهار آید

از زمین مرده دانه ‌ ها زاید

برگها سرکند ز گور شجر

با دو صد غنچه از برای ثمر

حشر خلقان چنین بود در نشر

بیشک این را بدان گذر از نشر

آنکه این حشر میکند بجهان

هم کند حشر جملۀ خلقان

همچنین در قیامت این خلقان

از لحد سرکنند پیر و جوان

یک بود ابیض و یکی اسود

گردد ابیض قبول و اسود رد

کافران را بود مقام جحیم

مؤمنان را بود سرای نعیم

روز از آن خواند حق قیامت را

که نهانها شود در او پیدا

یوم دین گفت بشنو از قرآن

زانکه از وی فناست لیل جهان

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۱۲۱ - در بیان آنکه نور انبیاء و اولیاء و مؤمنان قدیم است و قایم به خدا. حدوث و عدد در صورت ایشان باشد نه در معنی‌شان. از اینرو می‌فرماید پیغامبر علیه السلام که « کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین »  و از آن سبب یک نفس‌اند که همه زنده به نور حق‌اند چون« مادح خورشید مداح خود است
  2. بخش ۱۲۲ - در بیان آنکه اصل دین محبت حق است، و جملۀ علمها برای آن است که آدمی را محبت حاصل شود و اگر باشد زیاده گردد. محبت بیعمل فایده دهد اما عمل بی محبت فایده ندهد. دلیل بر آنکه شخصی جرمها و گناههای بسیار خود را روزی بحضرت مصطفی علیه السلام یک بیک عرضه دمصطفی گفت هر که قومی را
  3. بخش ۱۲۳ - در بیان آن که آدمی اوست که ممیز باشد تا تواند فرق کردن میان حق و باطل و دروغ و راست و قلب و نقد. از این رو می‌فرماید پیغامبر علیه السلام که اَلمُؤْمِنُ کَیِّسٌ ممیزٌ. در هر که تمیز باشد به نقش ظاهر فریفته نشود همچنانکه صراف به نقش درم و سکهٔ آن مصطفی گفت مؤمن است عزیز
  4. بخش ۱۲۴ - در بیان آنکه هر ولی اول قطره‌ای بود، از غایت صدق و محبت و نهایت طلب و مودت حق آخر دریائی شد. پس هر ولی دریائی است بی پایان و هر دریائی از این دریاها از دریای با عظمت پر رحمت حق همچو موجی است و موجها در دریا متفاوت‌اند. موج مولانا قدسنا اللّه بسرهر ولیئی ز حق شده دریا
  5. بخش ۱۲۵ - در بیان آنکه مرید راستین اوست که احوال و تقرب شیخ را که بخدا دارد ظاهراً و باطناً اکتساب کرده باشد و بمقامات شیخ رسیده، باعتبار ما کان او را مرید خوانند و الا در حقیقت عین شیخ باشد. این چنین مرید را تفضیل مینهیم بر اولیای گذشته نه هر مرید ناقص رزان مریدان صلاح دین بدیک
  6. بخش ۱۲۶ - در بیان آنکه اولیا و ملک باطنشان و جمال روح بیچونشان از چشم حس پنهان است. همچون صورت جرمی و تنی ندارد پنهان مانده است. و صورت عالم ذره‌ای است از ملک باطن ایشان. جهت آنکه این جهان ظاهر و محسوس است بس هول و بزرگ و زیبا و خوب مینماید اگر از معنی و گر بدی نور اولیا پیدا
  7. بخش ۱۲۷ - در بیان آنکه لابد است که شیخ وسیلت گردد و رهبر، و بی‌شیخ ممکن نیست که کس به حق رسد و اگر ممکن بودی حق تعالی پیغامبران و مشایخ را نفرستادی و اگر نادراً کسی بی‌شیخ رسد، آنکه به واسطهٔ شیخ رسد کامل‌تر باشد، و دلیل بر این، شخصی هر روز خدای تعالی را صحبت شیخ به ز طاعتهاست
  8. بخش ۱۲۸ - در بیان آنکه بعضی اولیاء مشهوراند و بعضی مستور مرتبۀ مستوران بلندتر است از مرتبۀ مشهوران و از این سبب مشایخ بزرگ سرآمده همواره در تمنا و آرزوی آن بوده‌اند که از آن مستوران یکی را بیابند. و انبیاء نیز همچنین آرزو داشتند، حکایت موسی و خضر علیهما ااولیای میانه مشهوراند
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.