پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۱

عشق اسلامست و دیگر کافری

وقت آن آمد که اسلام آوری

مملکت شوریده شد بر جن و انس

ای سلیمان بازیاب انگشتری

ما به سلطانی نداریم افتخار

تو چه می‌نازی بدین ده مهتری؟

گردوکونت دست در گردن کند

با یکی باید که سر درناوری

آفتاب عشق طالع بهر توست

جز تو کس را نیست این نیک اختری

با مه دولت قران کرد اخترت

چون تو را شد آفتابی مشتری

برگ زرین کن چو شاخ اندر خزان

گر گدای کوی این سیمین بری

یار سلطانیست از ما بی‌نیاز

هست او را مال و ما را نی زری

بی زری عشاق او را عیب نیست

عزل سلطان نبود از بی‌افسری

نزد او از تاج بر فرق سران

بِه بود نعلین در پای سری

شعر من آبیست از جالی روان

زو بخور ز آن پیش کز وی بگذری

مشرب خضرست چون عین الحیات

جهد کن تا آب از این مشرب خوری

سیف فرغانی سخن‌ها گفت و رفت

شعر از وی ماند و سحر از سامری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۳ای بلبل جانم (را) از روی تو گلزاری
  2. شمارهٔ ۵۲۴ای زآفتاب رویت مه برده شرمساری
  3. شمارهٔ ۵۲۵ز بار عشق توام طالب سبکساری
  4. شمارهٔ ۵۲۶تویی سلطانِ مُلکِ حُسن و چون من صد گدا داری
  5. شمارهٔ ۵۲۷مرا گفت دل چون چنین یار داری
  6. شمارهٔ ۵۲۸ای که از سیم خام تن داری
  7. شمارهٔ ۵۲۹تویی که عارض رخسار دلستان داری
  8. شمارهٔ ۵۳۰از آن شکر که تو در پسته دهان داری
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.