پرش به محتوای اصلی
سیف فرغانی سیف فرغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۶۰

کسی کو عشق بازد با رخ تو

کند جان طرح با زیبا رخ تو

سر خود بر بساط عشقت ای شاه

ببازم تا بمانم با رخ تو

بساط نظم گستردم دگربار

براندم اسب فکرت با رخ تو

چو دیدم عقل و جان و دل سه بازیست

که یک یک می‌برد از ما رخ تو

درین بازی که من افتادم این بار

ندانم من بمانم یا رخ تو

اگرچه هر دو عالم بَرده تست

نماند هیچ کس الّا رخ تو

بساط ملک بستانم ز شاهان

اگر با من بود تنها رخ تو

پس هر پرده همچون در نشستم

ولی نگشود در بر ما رخ تو

نظر در خود کنم باشد که روزی

ازین پرده شود پیدا رخ تو

من وتو در جهان عشق و حسنیم

من اینجا شاهم و آنجا رخ تو

چو سیف امروز عاشق نیست با تو

ازو پنهان بود فردا رخ تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶۲اَیا گرفته مه و آفتاب نور از تو
  2. شمارهٔ ۴۶۳ای فغان بی دلان از چشم شوخ شنگ تو
  3. شمارهٔ ۴۶۴خط نورست بر آن تخته پیشانی تو
  4. شمارهٔ ۴۶۵ای مشک و عنبر شمه یی از بوی تو
  5. شمارهٔ ۴۶۶شرم دارد آفتاب ازروی تو
  6. شمارهٔ ۴۶۷ای زمان همچون مکان گشته حجاب روی تو
  7. شمارهٔ ۴۶۸ای ز ماه و مهر برده گوی دعوی روی تو
  8. شمارهٔ ۴۶۹بیناست چشم جان من از دیدن آن ماه رو
همه‌ی غزلیات ←

سیف فرغانی درباره‌ی سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.