پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

بخش ۳۳ - حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن

یافت شاهی کنیزکی دلکش

شاه را آن کنیزک آمد خوش

هم در آن لحظه‌اش به آب افکند

گفت شه خوب ناید اندر بند

که چو بگشاد زو بلات بُوَد

شه چو در بند ماند مات بُوَد

گفت شه دست برده در دل خویش

نگذارم دو پای در گِل خویش

این کنیزک روان من بربود

در زیانم درآرد از پی سود

پیش تا غرقه گردد از وی تن

غرقه گردانمش به دریا من

تا برد نقش رویش آب صواب

من برم نقش روی او از آب

آنکه آتش برآرد از جگرم

من به آتش چرا فرو نبرم

آنکه بر من خورد به زشتی شام

من خورم بر وی از هلاکش بام

هرکجا هست پادشاهی دل

چه بود مِلک و مُلک مشتی گِل

چه بُوَد ملک پادشاهی کو

زشتی ملک را نهد نیکو

مایه سازد به دست موزهٔ خویش

پای بند نماز و روزهٔ خویش

ستم و زور بر گدایی چند

لاف از چیز بی‌نوایی چند

آنکه جمله‌ش به پشّه‌ای نرزد

خلق بر او و او همی لرزد

دشمنان جان طلب ز صولت او

دوستان نان طلب ز دولت او

تخت او سر فراشته به فلک

زیر حکمش پری و انس و ملک

یار او گرش برگ باشد و ساز

خصم او گرش مرگ باشد باز

خوان جان پیش دشمنان بنهد

لقمهٔ نان به دوستان ندهد

پادشاهان که این چنین باشند

چرخ دولاب و پارگین باشند

همه در دست دیو تن بَرده

بی‌نوا و حرام پرورده

خویشتن شاه خوانده در منزل

در و دیوار و بام و صحنش گِل

شده بر عمر مستعار نفور

همچو بی‌عقل مردم مغرور

ایمنی خود به باد کرده مقیم

تا کسی بو که دارد از وی بیم

راست با خود چو کم شد از وی زور

مگس باشگونه اندر گور

ظلم و بیدادها بسی کرده

خویشتن ز ابلهی کسی کرده

شادمان زانکه نان بیوه زنان

کرده در نیک و بد قضیم خران

نان گاورس و زرّه برباید

خوان خود را بدان بیاراید

وجه مشموم مجلس و میوه

ساخته از وجه خایهٔ بیوه

نان ایتام و غزل دوک عجوز

بستده حرص بیش کرده هنوز

غافل از روز عرض و نفخهٔ صور

مانده از خلد و حوض کوثر دور

به گل اندوده ماه را رخسار

همه قولش چو فعل ناهموار

شاه و عالِم که هردو را حلم است

این اولوالامر و آن اولوالعلم است

ور قدمشان نه در ره امرست

این اوالظلم و آن اوالخمرست

پسر ار چند ناخلف باشد

ملک باید که زیر کف باشد

ادامه‌ی الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

  1. بخش ۳۵ - در سیاست پادشاهملک چون بوستان نخندد خوش
  2. بخش ۳۶ - در حکم راندن پادشاهپایهٔ قدر آن جهانی جوی
  3. بخش ۳۷ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانهپای برنه بر آسمان سرمست
  4. بخش ۳۸ - فی صفة‌العلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة غلمانه و جنده کثّرهم‌اللّٰهعالمانت چو تیغ چیره زبان
  5. بخش ۳۹ - ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهمتا دل و دولتست و بینایی
  6. بخش ۴۰ - فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاةچون از مدائح سلطان اعظم و شاهنشاه معظّم اعزّاللّٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بندهٔ عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستودهٔ وی پادشاه خلّد اللّٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم (و طریق اقتصار و اختصار سپردیم
  7. بخش ۴۱ - اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گویدای سنایی چو یافتی امکان
  8. بخش ۴۲ - اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گویدسرِ احرار سیّدالوزرا
همه‌ی الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.