پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

بخش ۳۷ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه

پای برنه بر آسمان سرمست

تیغ بهرامشاهی اندر دست

مه چو پیش آیدت سرش بشکن

تیر اگر دم زند زبانش بکن

زخمه بستان ز پنجهٔ ناهید

تاج بر نه به تارک خورشید

تیغ بیرون کن از کف بهرام

تندی او به تیغ او کن رام

تیر بگشای کوری ابلیس

همچو برجاس کن رخ برجیس

بر گرای این کبود ایوان را

تا نماید نهیب کیوان را

نحس کیوان به تیغ اعدا کش

بستان سعد کنش چون زاوش

هم به نیروی بخت خرد بسای

سر کیوان سپر به زیر دو پای

چون دوات تو دید بی‌تلبیس

چون قلم سرنگون شود برجیس

باز برجیس را بکن دندان

ده به تاراج خانهٔ کیوان

نیزه یک دم به سوی بالا کن

هفت سیاره را ثریّا کن

زره آسمان ز سر برکش

اختران را به طاعت اندر کش

میزبانی کن از درنگ اجل

کرگس چرخ را به جدی و حمل

برّه و گاو را بدوز به تیر

پس درانداز در تنور اثیر

از فلک زان سنان کوه افکن

پنج‌پای دو روی را بر کن

قوّت و قوت را شرف نو کن

شیر را داغ و خوشه را خو کن

چُستیی کن بکن به قوّت خویش

از ترازو زبان ز گزدم نیش

از شگرفی به تیر خوش ناله

بر کمان دوز حلق بزغاله

شست را جای تیر شاهی کن

آنگه از دلو دام ماهی کن

آنگهی چون به دستت آمد بخت

بر فلک نه چهار پایهٔ تخت

تکیه بر مسند جلالی زن

خیمه در ملک لایزالی زن

ملک افلاک را قراری ده

هریکی را تو اختیاری ده

دانی این کی شود مسلّم تو

چون شود جبرئیل آدم تو

ای ز دولت همیشه میمون تو

کیست اندر همه جهان چون تو

چون ترا هست بر سپهر و زمین

ملکی آراسته به دولت و دین

هرچه خواهی بکن به دولت تو

هست با دولت تو حشمت تو

چون گرفتی تو ملک روی زمین

رای کن بر شدن به علّیّین

برکش از بهر عالم مطلق

چرخ رازق را ز سر ارزق

جامهٔ سوکواریش بستان

خلعت شادمانیش پوشان

هردو عالم چو شد مسخّر تو

جمع شد جن و انس بر درِ تو

سوی دین خوان پری و مردم را

پست کن دیو و دیو مردم را

خاصه آن را که نفس بد نیتش

گوید ایطاست نقش قافیتش

نه نداری ز ملک سرمایه

نه نداری ز شرع پیرایه

دین حق در حمایت تو شده‌ست

شرع خوب از کفایت تو شده‌ست

شحنهٔ شرع مصطفی شده‌ای

زان زنا کردنی جدا شده‌ای

جان آن کز فنا نفرسوده

از تو در تربت است آسوده

چون رخ اندر نقاب خاک کشید

ز امّت خود ترا بدان بگزید

تا دهی شرع را همی رونق

دست باطل جدا کنی از حق

سایهٔ کردگار زان شده‌ای

شرع را حق‌گزار زان شده‌ای

دین و دولت عیال تیغ تواند

کفر و الحاد در گریغ تواند

شاد باش ای امین بار خدای

یافته دین ز سیرت تو بهای

تا ز پنج و چهار بر نپری

از شش و هفت و هشت برنخوری

تا هوا را به زیر پی ننهی

بر سرِ دل کلاه کی ننهی

چون هوا را به طبع کردی قمع

این همه گرددت به یک دم جمع

ملک دنیا همی نگویم من

خال زنگی به خون نشویم من

چون به ترک جهان طین گفتی

دُرّ تقوی به شرط دین سفتی

گوید آنگاه جان خیرالناس

به زبانِ سرور و استیناس

کی ز بیچون همیشه میمون تو

کیست اندر همه جهان چون تو

تا جهان باد شادمان بادی

کز تو شد دین حق به آزادی

جز ترا نیست بر سپهر و زمین

ملکی آراسته به دولت و دین

ادامه‌ی الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان

  1. بخش ۳۹ - ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهمتا دل و دولتست و بینایی
  2. بخش ۴۰ - فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاةچون از مدائح سلطان اعظم و شاهنشاه معظّم اعزّاللّٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بندهٔ عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستودهٔ وی پادشاه خلّد اللّٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم (و طریق اقتصار و اختصار سپردیم
  3. بخش ۴۱ - اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گویدای سنایی چو یافتی امکان
  4. بخش ۴۲ - اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گویدسرِ احرار سیّدالوزرا
  5. بخش ۴۳ - در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفیخواجه بونصر نائب دستور
  6. بخش ۴۴ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانهآنکه بر مملکت ظهیرست او
  7. بخش ۴۵ - اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهم‌اللّٰهپس از این خواجه خواجگان دگر
  8. بخش ۴۶ - در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم محمودبن محمّدِالاثیریچون از این طایفه گذر کردی
همه‌ی الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.