پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر

بخش ۱۹ - در دوازده برج گوید

برهٔ چرخ هست مردم خوار

زو خور خویش هیچ طمع مدار

آفتِ کشت تست بر گردون

گاو کردنده از سرین و سرون

از دو پیکر مجوی ساز و بسیچ

کز دو روی هیچ کس نیابد هیچ

راه خرچنگ و رای او مپذیر

کژ رو و کور را دلیل مگیر

نخورد شیر چره هرگز گور

لیک مردم بسی برد سوی گور

چکنی طمع خویشی از خوشه

که ازو برنبست کس توشه

رو که ناید نصیب گنج ترا

از ترازوی بادسنج ترا

کی دهد باده خاصه نوش گوار

گزدم نوش‌خوار نیش گزار

راستی با کمان چرخ مزن

زانکه گشت او کمان تیر شکن

گرگ پی باش تات چون قی و غز

بز پیر فلک نگیرد بُز

دوستی ز آبریز چرخ ببر

زانکه او گه تهی بود گه پُر

جگرت گر ز تشنگیست کباب

تا نجویی ز ماهی فلک آب

مهی تشنه کو فلک سپرد

خود همه آب روی مرد خورد

برّهٔ گرگ‌سار را بگذار

کو پلنگیست زشت و مردم‌خوار

این همه ره بُرند غافل را

گرچه رهبر بوند عاقل را

گل فروزند و دل‌گداز همه

زهر سوزند و دیرساز همه

خوب رویند و زشت پیوندند

همه گریان کنان و خوش خندند

همه گندم نمای جو کارند

همه گل صورتند و پُر خارند

همه عطار شکل و ناک دهند

همه بزاز روی و دلق زهند

گردن گردنان شکسته چو برق

تیرباران‌کنان به غرب و به شرق

چو گل و نرگس ارچه برگذرند

بی‌عجب خند و بیهُده نگرند

گرچه شاگرد حکم تقدیرند

همه نقش خیال و تزویرند

تو نخواهی و بر تو افشانند

تو بندهی و از تو بستانند

پایت از باد مانده خاک اندود

دست هریک ز جانت خون آلود

بنه از گاو بار و از خر خُرج

ندهند اسبت این دوازده بُرج

دل از این چرخ و گردشش بردار

پای را سر بسی کند بردار

تو ز تقدیر گشت او غافل

باز تدبیرت او کند باطل

دایه آن را که بود مادر نیست

مایهٔ آب او چو آذر نیست

گربهٔ سگ‌پرست چنبر اوست

مشک کافور بیز عنبر اوست

دست آن را که کرد باده‌پرست

پای بر سر نهاد و خرد شکست

ای که بر چرخ ایمنی زنهار

تکیه بر آب کرده‌ای هش دار

زانکه این چرخ تیز گرد کبود

هرکه را تیغ کند خود بنمود

کرده باشد چو سیرت از ره آز

تا تو آگه شوی ز نرخ پیاز

کار دین و آسمان این عالم

همچو گردون و جوزهر درهم

روز غوغا و شهر آشفته

تو به دل غافل و به تن خفته

موج و گردابها بدین زشتی

تو چنین خوش بخفته در کِشتی

برنیامد در این جهان باری

هیچ پر مغز را ازو کاری

چرخ اگر در نهاد خود نغزست

همچو با حفص پیر و بی‌مغزست

گنبدی بر سرِ جهان زده‌اند

میخ سیمینش بر کران زده‌اند

ای بسا قامتا که چوگان کرد

مرد را کشت و تیر پنهان کرد

غُمر و دانا درین ره و منزل

هیچ ناکرده ذره‌ای حاصل

تو چه گَوزی به حکمت آگنده

پاک مغز و لطیف و خوش خنده

بر وفای سپهر کیسه مدوز

کایچ گنبد نگه ندارد گوز

مر ترا زود چرخ بگذارد

گوی کی گَوز را نگه دارد

این جهانیست دون و دون پرور

وین سپهریست گوی و چوگان گر

تو براین مرکز آنِ یزدان باش

خواه کو گوی و خواه چوگان باش

چون تو یزدان پرستی از شیطان

ایمنی در جهان و با سامان

اخترانی که عمر فرسایند

تیزپایند کی ترا پایند

اختران عُمر آدمی شکرند

همه جز عمر آدمی نخورند

زیر این چرخ و گنبد دوّار

هست دی با بهار و گُل با خار

چون بهار زمانه بی دی نیست

عمر ما جز هبا و لاشی نیست

هرکجا این بهار و دی باشد

بوی گل بی‌زکام کی باشد

هست پیمانه‌های کَون و فساد

آید و هست و بود بهر معاد

خلق را کیل بیش و کم شدنی

رفته و آمده‌ست و آمدنی

زین سه بد عهد شخص فرسودست

زین سه پیمانه خلق پیمودست

گرچه آن گُل بود خوش و تر و نغز

محتقن کرد گرمی اندر مغز

بوی گُل دان حیات این عالم

موت همچون ز کام هر دو بهم

ادامه‌ی الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر

  1. بخش ۲۱ - در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروهاآنچه ارکانی و آنچه گردونیست
  2. بخش ۲۲ - تمثیل در مذمّت دوستی دنیاای گرفته به دست حرص و امل
  3. بخش ۲۳ - فی ترک العادة بالمجاهدةچکنی در کنار مادر خو
  4. بخش ۲۴ - فی تسلّی قلوب الاخوة والاخواتشوی خود را زنی بدید دژم
  5. بخش ۲۵ - فصل فی‌الحکمة ذکرالحکمة احکم فانّها بین الکائنات حکم مثل الاحباب والاعداء کمثل الدواء والداء در دوستی و دشمنیمردم از زیرکان دژم نشود
  6. بخش ۲۶ - حکایت در محبّت و دوستی خالصدوستی دوست را مهمان شد
  7. بخش ۲۷ - التمثّل فی ریا الحّبآن شنیدی که عُمّر خطاب
  8. بخش ۲۸ - فی ذکر رفقاء السّوءدوستی با مُقامر و قلّاش
همه‌ی الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.