پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله

بخش ۴۹ - فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر

می همی خور کنون به بوی بهار

باش تا بردمد ز گور تو خار

ای چو فرعون شوم گردنکش

از ره آب رفته در آتش

چکنی در میان رنج خمار

کار آبی که آتش آرد بار

زان چنان خون که از لگد ریزند

پس ز تابوت خم برانگیزند

نه که زنده شوی گزنده شوی

از لگد مرده‌ای چه زنده شوی

چون چو شیران به کرد خود نچری

همچو روباه خون رز چه خوری

عشق بیرون برد ترا ز خودی

بی‌خودی را بدان ز بیخردی

با خرد میل سوی مُل چکنی

سپر خار برگ گل چکنی

آنکه دارد خرد نخواهد مُل

وانکه باشد حزین نبوید گُل

از پی هوش برمگردان میل

خاصه مستی و خانه بر ره سیل

چون براتی ندارد اندر ره

لاشه خر را به دست دزد مده

به بُوَد خواجه را در این بازار

وندرین گلشن و درین گلزار

کیسه خالی و شهر پر ماتم

شرع خصم و ندیم نامحرم

کوی پر دزد و زو بعست و پری

تو همی کوک و کو کنار خوری

حزم خود کن که دزدت از خانه است

خازنت خاینست و بیگانه است

تا کی از خویشتن کمی بودن

دلت نگرفت ز آدمی بودن

اندرین سور پر ز شور و شغب

دل پر از غم نشین و مُهر به لب

باده خوردی ولیک باهی نه

دوغ خوردی ولیک با کینه

چون شدی مست هستی ای ساده

خیک باده چو خاک افتاده

چکنی باده کاندرین فرسنگ

بار شیشه است و ره یخ و خر لنگ

خرِ لنگ ضعیف و بار گران

منزلت سنگلاخ و تو حیران

راه تاری چراغ بی‌روغن

باد صرصر تو بادخانه شکن

سر بی‌مغز و پای محکم نی

مال همدست و یار محرم نی

خوابگه ساخته ز شاخ درخت

تا نهاده قدم به جایی سخت

تا ترا اندرین سفر ز گزاف

باشد اندر خیال خانهٔ لاف

شب سر خواب و روز عزم شراب

چه کند جز که دین و ملک خراب

تو به می شاد و آدم اندر بند

اینت بد مهر و ناخلف فرزند

گرچه شادی نمای اوّل اوست

کیسهٔ گم شده معوّل اوست

کو بدین خاکدان و ویران دِه

کیسه لاغر کنست و تن فربه

داند آن کو گشاده رگ باشد

که میان بسته تیزتگ باشد

مرد فربه چو پنج گام برفت

هفت عضوش ز چار طبع نهفت

تو به چُستی حساب از او برگیر

چون بپوشند جامهٔ شبگیر

که گریبان چو دامن و تیریز

عطسه و خوی گرفت و سرفه و تیز

او سرت را گرفته زیر دو پای

تو ز جان ساخته تنش را جای

تو بدو دین و بخردی داده

او به تو دیوی و ددی داده

تو ازو آن خوری که پستی تست

و او ز تو آن بَرد که هستی تست

عمر دادی به باد از پی می

غافلی زین شمار عزّ علی

به نشاط و سماع مشغولی

وز سرای بقا تو معزولی

فارغ از مرگ و ایمن از گوری

من چه گویم ترا به دل کوری

چنگ در دنیی زبون زده‌ای

دل پاکیزه را به خون زده‌ای

حبه‌ای نزد تست کوه اُحد

سیم باید که باشدت لابد

ور نباشد خدا و دین باشد

دیو دنیی چنینت فرماید

هیچ خصمت بتر ز دنیا نیست

با که گویم که چشم بینا نیست

گل به نزد تو زان فراز آمد

که گلو را به گل نیاز آمد

ادامه‌ی الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله

  1. بخش ۵۱ - در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آنمبر این زندگی به صدرِ سعیر
  2. بخش ۵۲ - التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوءآن شنیدی که در طواف زنی
  3. بخش ۵۳ - اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقةشُکر انصاف بر زبان بهار
  4. بخش ۵۴ - در تسویت پارسی و تازیفضل دین در رهِ مسلمانیست
  5. بخش ۵۵ - در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیستعلم خوان تات جان قبول کند
  6. بخش ۵۶ - اندر خوردن شراب و خواصّ آن گویدمر سران را چو طامع و می خوار
  7. بخش ۵۷ - اندر صفت نقص دنیامال بر کف چو پیل بر کشتیست
  8. بخش ۵۸ - التمثل فی اصحاب المغرورینآن شنیدی که بود مردی کور
همه‌ی الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.