پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

جمشید و خورشید

بخش ۳۷ - قطعه

از سرِ گرمی جوابش داد شمع

گفت تا کی سرزنش کردن مرا

عاشقم خواندی، بلی من عاشقم

اشک سرخ و روی زردم بس گوا

زآنچه گفتی، سر فرازی می‌کنم

سر فرازی نیست بر عاشق روا؟

سرفرازی من از عشق است و بس

در هوایش سر فرازم دایما

آنچه می‌گویی که بنشین و بمیر

یا سر خود گیر و یک چندی به پا

تا سرم برجاست نتوانم نشست

من نخواهم مردن الّا در هوا

تا به کی گیرم سر خود زانکه هست

از سر من بر سر من این بلا

کار عشق و عاشقی سر بازی است

گر سر این ماجرا داری، بیا!

در پی من شو که نتوان یافتن

رهروان را بهتر از من پیشوا

ادامه‌ی جمشید و خورشید

  1. بخش ۳۹ - غزلچه منزل است که خاکش نسیم جان دارد
  2. بخش ۴۰ - غزلای میوهٔ رسیده‌، ز بستان کیستی؟
  3. بخش ۴۱ - غزلزهی دو نرگس چشمت در ارغنون خفته
  4. بخش ۴۲ - غزلخواهد گل رعنا که او باشد به آب و رنگ تو
  5. بخش ۴۳ - از خمار باز آمدن جمشیدملک در خواب صوت چنگ بشنید
  6. بخش ۴۴ - غزلباغ را رنگی و بویی ز بهارست امشب
  7. بخش ۴۵ - غزلبیا جانا که خرم نو بهاریست
  8. بخش ۴۶ - طلب کردن خورشید جمشید رابهار افروز چون شعری برانگیخت
همه‌ی جمشید و خورشید ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.