پرش به محتوای اصلی
صفای اصفهانی صفای اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳

گر عشق رفیق راه من گردد

خار ره من گل و سمن گردد

هر گوشه ز ریگزار گل روید

هر شاخه ز خار من چمن گردد

هر سنگ سیاه کش بپا سایم

سیراب تر از در عدن گردد

گنجینه روح را شود گوهر

سنگی که عقیق این یمن گردد

خورشید شهود بی نقاب آید

دریای وجود موج زن گردد

یار آید و شهر را بیاراید

هر زشت بتی بدیع فن گردد

زلفین بتاب کرده بگشاید

این ناحیت آیت ختن گردد

زنجیر جنون جان سودائی

با حلقه زلف، پر شکن گردد

آن آب ز جوی رفته باز آید

این شاخ شخیده نارون گردد

این بنده اوفتاده در سختی

برخیزد و خواجه زمن گردد

آن یوسف جان درآید از زندان

صد یوسف مصر مفتتن گردد

روشنگر چشم پیر کنعانی

از باد ببوی پیرهن گردد

آن باده غذای جان مشتاقان

بی ساغر و بی لب و دهن گردد

زان تیر شهاب دیو بگریزد

مقهور سروش اهرمن گردد

آن چشمه نوش الصلا گوید

خضر آید و رهبر وطن گردد

آهنگ صفا کند جهان یک سر

جان‌ها فارغ ز ننگ تن گردد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵کی باشد آن بت آشنا گردد
  2. شمارهٔ ۴۶سالها بود دلم آینه روی تو بود
  3. شمارهٔ ۴۷کسی که بنده عشقست جاه را چه کند
  4. شمارهٔ ۴۸مرا دلی‌ست که جان را به سر چه‌ها آورد
  5. شمارهٔ ۴۹جهان و هر چه در او هست پیش مردمِ راد
  6. شمارهٔ ۵۰بر دلم دوش دری از حرم راز گشود
  7. شمارهٔ ۵۱اگر آن مرغ که رفت از بر من باز آید
  8. شمارهٔ ۵۲گر آفتاب فقر و فنا جلوه‌گر شود
همه‌ی غزلیات ←

صفای اصفهانی درباره‌ی صفای اصفهانی

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسی‌سرای ایران در قرن سیزدهم هجری می‌باشد. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علی‌محمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.