پرش به محتوای اصلی
صفای اصفهانی صفای اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۵

مهی دارم که چون خورشید سر گردان او باشم

اسیر پنجه و کوی خم چوگان او باشم

دلم تصویر نتواند وصالش از تحیر بس

که در این پرده تصویر من حیران او باشم

وصال او نخواهم من کجا و وصل بس باشد

که او سلطان عشق و من گدای خوان او باشم

بعهد دیگری چون سر نهم عهد من این باشد

که تا باشم ببند محکم پیمان او باشم

دلم روشن شد از این خاطر سلطانی ای سالک

که گر خورشید باشم هندوی فرمان او باشم

خرامد گاه گاهی یار در زندان و براینم

که از کانش بدزدم لعل و در زندان او باشم

مرا در خاطر از احسان عام اوست گنج آری

که باشم من که اندر خاطر احسان او باشم

مدار سلطنت بر دست عشق اوست در باطن

گدای پادشاه و بنده سلطان او باشم

ندارم چشم کز میدان جانان جان برم بیرون

مرا این استقامت بس که در میدان او باشم

دلم خون شد ز رشک خاک راه ای عشق امدادی

که دست گرد باشم بلکه در دامان او باشم

اگر جان ترا عشق آشنای غیر دید ایدل

بسوزد آتش غیرت مرا گر جان او باشم

من آن خویش بودم یار آن خویش و این ساعت

بر آن عهدم که او آن من و من آن او باشم

صفا خورشید باشد صورت ایوان من روزی

که او شه باشد و من صورت ایوان او باشم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۷امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم
  2. شمارهٔ ۱۰۸کفر آئین منست ار عشق را تمکین کنم
  3. شمارهٔ ۱۰۹زین سپس بر هر چه غیر از وجه باقی پا زنم
  4. شمارهٔ ۱۱۰یار در چشم و من دلشده خون می‌گریم
  5. شمارهٔ ۱۱۱دردیست ز عشق او به جانم
  6. شمارهٔ ۱۱۲عشق زد خیمه بیائید که بی خانه شویم
  7. شمارهٔ ۱۱۳شبی که دیده بدیدار دوست باز کنم
  8. شمارهٔ ۱۱۴ما و دلِ سودا‌زده سرمستِ الستیم
همه‌ی غزلیات ←

صفای اصفهانی درباره‌ی صفای اصفهانی

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسی‌سرای ایران در قرن سیزدهم هجری می‌باشد. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علی‌محمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.