پرش به محتوای اصلی
صائب صائب

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۹۶۷

اگر دل از علایق کنده باشی

به منزل بار خود افکنده باشی

فلک ها را توانی پشت سر دید

به نور عشق اگر دل زنده باشی

اگر دل برکنی زین چاردیوار

در خیبر ز جا برکنده باشی

نسازی از منی گر پاک خود را

همان یک قطره آب گنده باشی

گریبان تو طوق لعنت توست

اگر از کبر و عجب آکنده باشی

لباس آدمیت بر تو پینه است

اگر چون گرگ و سگ درنده باشی

خط آزادگی بر جبهه داری

اگر در خواجگی ها بنده باشی

به غیر از پشت پای خود چو نرگس

نمی بینی، اگر بیننده باشی

ثناگوی تو باشد هر گیاهی

اگر سرچشمه زاینده باشی

مکن چون صبحدم در فیض تقصیر

که دایم با لب پرخنده باشی

دعای تیره روزان آب خضرست

اگر چون مهر و مه تابنده باشی

پریشانی ز آفت ها حصارست

همان بهتر که زیر ژنده باشی

چنان گرم از بساط خاک بگذر

که شمع مردم آینده باشی

برات رستگاری جبهه توست

گر از اعمال خود شرمنده باشی

چو خواهد بخش کردن مرگ مالت

همان بهتر که خود بخشنده باشی

کم از گوی سعادت نیست فردا

سری کز شرم پیش افکنده باشی

به دعوی چون صدف مگشای لب را

اگر پر گوهر ارزنده باشی

ندارد زندگانی آنقدر قدر

که بر جان چون شرر لرزنده باشی

به کوشیدن توان آباد گردید

شوی آباد گر کوشنده باشی

به جستن یافت هر کس یافت چیزی

نمی جویی تو، چون یابنده باشی؟

زلیخای جهان کوتاه دست است

اگر پیراهن تن کنده باشی

تو آن روز از عزیزانی که از خود

زیاد از دیگران شرمنده باشی

دهان خویش را گر پاک سازی

به گوهر چون صدف زیبنده باشی

اگر شب را چو انجم زنده داری

همیشه با رخ تابنده باشی

توانی دست با رستم فرو کوفت

اگر خود را ز پا افکنده باشی

اگر زین جسم خاکی برنیایی

غبار دیده بیننده باشی

ندارد احتیاج شمع خاکت

اگر با سینه سوزنده باشی

ترا صبح از غریبی می رهانند

اگر چون شمع، شب گرینده باشی

نخواهی خنده زد بر گریه شمع

ز شهد وصل اگر دل کنده باشی

ز آب زندگانی سربرآری

اگر در آتش سوزنده باشی

بود همت پر و بال آدمی را

مبادا طایر پرکنده باشی

در آن عالم توانی زیست ایمن

درین عالم اگر ترسنده باشی

توانی کوس شاهی زد در آفاق

اگر صائب خدا را بنده باشی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۹۶۹تجلی سنگ را نومید نگذاشت
  2. غزل شمارهٔ ۶۹۷۰تو دست افشانی جان را چه دانی؟
  3. غزل شمارهٔ ۶۹۷۱مکن ای بی وفا ناآشنایی
  4. غزل شمارهٔ ۶۹۷۲گر بگذری ز هستی آرام جان بیابی
  5. غزل شمارهٔ ۶۹۷۳تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟
  6. غزل شمارهٔ ۶۹۷۴افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگی
  7. غزل شمارهٔ ۶۹۷۵اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی
  8. غزل شمارهٔ ۶۹۷۶از بس که خوش عنان است سیلاب زندگانی
همه‌ی غزلیات ←

صائب درباره‌ی صائب

ملک‌الشعرا مولانا میرزا محمدعلی صائب تبریزی رحمه‌الله علیه (زادهٔ ۱۰۰۰ هجری‌ قمری در اصفهان یا بنا به روایتی دیگر در تبریز) از شاعران پرآوازهٔ عهد صفویه بود که به واسطهٔ نوآوری‌ها و مضمون‌پردازی‌های بدیع در سبک رایج آن دوره (سبک هندی) به وی لقب شاهِ سبک هندی داده‌اند. در حقیقت او در این طرز سخن‌وری به قدری به نوآوری پر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.