پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۳۹

ما گدایان خیل سلطانیم

شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبود

هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند

ره به جای دگر نمی‌دانیم

چون دلارام می‌زند شمشیر

سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار

زر فشانند و ما سر افشانیم

مر خداوند عقل و دانش را

عیب ما گو مکن که نادانیم

هر گلی نو که در جهان آید

ما به عشقش هزار دستانیم

تنگ‌چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشاکنان بستانیم

تو به سیمای شخص می‌نگری

ما در آثار صنع حیرانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست

در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بی‌وجودِ صحبتِ یار

همه عالم به هیچ نستانیم

تَرکِ جانِ عزیز بتوان گفت

تَرکِ یارِ عزیز نتوانیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۴۱عهد کردیم که بی‌دوست به صحرا نرویم
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۲گر غصهٔ روزگار گویم
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۳بکن چندان که خواهی جور بر من
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۴یا رب آن روی است یا برگ سمن؟
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۵در وصف نیاید که چه شیرین‌دهن است آن
  6. غزل شمارهٔ ۴۴۶ای کودک خوبروی حیران
  7. غزل شمارهٔ ۴۴۷برخیز که می‌رود زمستان
  8. غزل شمارهٔ ۴۴۸خوشا و خُرّما وقت حبیبان
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.