پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۳۷

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جُور است در نظر

هم جُور بِهْ که طاقتِ شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی، حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سَری‌ست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سَر برود هم بر آن سَریم

گفتی: «ز خاک بیشترند اهل عشق من»

از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم، اینت بلعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی؟ که در این حلقهٔ کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۳۹ما گدایان خیل سلطانیم
  2. غزل شمارهٔ ۴۴۰کاش کان دل‌بر عیار که من کشتهٔ اویم
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۱عهد کردیم که بی‌دوست به صحرا نرویم
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۲گر غصهٔ روزگار گویم
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۳بکن چندان که خواهی جور بر من
  6. غزل شمارهٔ ۴۴۴یا رب آن روی است یا برگ سمن؟
  7. غزل شمارهٔ ۴۴۵در وصف نیاید که چه شیرین‌دهن است آن
  8. غزل شمارهٔ ۴۴۶ای کودک خوبروی حیران
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.