پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۳۶

عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم

دوست در خانه و ما گِرد جهان گردیدیم

خود سراپرده قدرش ز مکان بیرون بود

آن که ما در طلبش جمله مکان گردیدیم

همچو بلبل همه شب نعره زنان تا خورشید

روی بنمود، چو خفاش نهان گردیدیم

گفته بودیم به خوبان که نباید نگریست

دل ببردند و ضرورت نِگران گردیدیم

صفتِ یوسفِ نادیده بیان می‌کردند

با میان آمد و بی نام و نشان گردیدیم

رفته بودیم به خلوت که دگر مِی نخوریم

ساقیا باده بِده کز سَرِ آن گردیدیم

تا همه شهر بیایند و ببینند که ما

پیر بودیم و دگرباره جوان گردیدیم

سعدیا لشکر خوبان به شکار دل ما

گو میایید که ما صیدِ فلان گردیدیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۳۸ما دل دوستان به جان بخریم
  2. غزل شمارهٔ ۴۳۹ما گدایان خیل سلطانیم
  3. غزل شمارهٔ ۴۴۰کاش کان دل‌بر عیار که من کشتهٔ اویم
  4. غزل شمارهٔ ۴۴۱عهد کردیم که بی‌دوست به صحرا نرویم
  5. غزل شمارهٔ ۴۴۲گر غصهٔ روزگار گویم
  6. غزل شمارهٔ ۴۴۳بکن چندان که خواهی جور بر من
  7. غزل شمارهٔ ۴۴۴یا رب آن روی است یا برگ سمن؟
  8. غزل شمارهٔ ۴۴۵در وصف نیاید که چه شیرین‌دهن است آن
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.