پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۲۶

دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمی‌بینم

دلی بی‌غم کجا جویم؟ که در عالم نمی‌بینم

دمی با هم‌دمی خُرَّم، ز جانم بر نمی‌آید

دمم با جان برآید چون که یک هم‌دم نمی‌بینم

مرا رازی‌ست اندر دل، به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم

تحمل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمی‌بینم

نَم چشم، آبروی من ببُرد از بس که می‌گریم

چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمی‌بینم

کنون دَم درکش ای سعدی! که کار از دست بیرون شد

به امید دَمی با دوست، وآن دَم هم نمی‌بینم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲۸نه از چینم حکایت کن نه از روم
  2. غزل شمارهٔ ۴۲۹تو مپندار کز این در به ملامت بروم
  3. غزل شمارهٔ ۴۳۰به تو مشغول و با تو همراهم
  4. غزل شمارهٔ ۴۳۱امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
  5. غزل شمارهٔ ۴۳۲ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
  6. غزل شمارهٔ ۴۳۳ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم
  7. غزل شمارهٔ ۴۳۴ما در خلوت به روی خلق ببستیم
  8. غزل شمارهٔ ۴۳۵ای سروبالایِ سهی، کز صورت حال آگهی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.