پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۳۱

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم

خواب در روضهٔ رضوان نکند اهل نعیم

خاک را زنده کند تربیت باد بهار

سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم

بوی پیراهن گم‌کردهٔ خود می‌شنوم

گر بگویم همه گویند ضلالی‌ست قدیم

عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود

درد ما نیک نباشد به مداوا‌ی حکیم

توبه گویندم از اندیشهٔ معشوق بکن

هرگز این توبه نباشد که گناهی‌ست عظیم

ای رفیقان سفر دست بدارید از ما

که بخواهیم نشستن به در دوست مقیم

ای برادر غم عشقْ آتش نمرود انگار

بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم

مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد

گر تو بالای عظامش گذری وهی رمیم

طمع وصل تو می‌دارم و اندیشهٔ هجر

دیگر از هر چه جهانم نه امید است و نه بیم

عجب از کُشته نباشد به در خیمهٔ دوست

عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم

سعدیا عشق نیامیزد و شهوت با هم

پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۳۳ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم
  2. غزل شمارهٔ ۴۳۴ما در خلوت به روی خلق ببستیم
  3. غزل شمارهٔ ۴۳۵ای سروبالایِ سهی، کز صورت حال آگهی
  4. غزل شمارهٔ ۴۳۶عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم
  5. غزل شمارهٔ ۴۳۷بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
  6. غزل شمارهٔ ۴۳۸ما دل دوستان به جان بخریم
  7. غزل شمارهٔ ۴۳۹ما گدایان خیل سلطانیم
  8. غزل شمارهٔ ۴۴۰کاش کان دل‌بر عیار که من کشتهٔ اویم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.