پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۹

مرا تا نقره باشد می‌فشانم

تو را تا بوسه باشد می‌ستانم

و گر فردا به زندان می‌برندم

به نقد این ساعت اندر بوستانم

جهان بگذار تا بر من سر آید

که کام دل تو بودی از جهانم

چه دامن‌های گل باشد در این باغ

اگر چیزی نگوید باغبانم

نمی‌دانستم از بخت همایون

که سیمرغی فتد در آشیانم

تو عشق آموختی در شهر ما را

بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم

سخن‌ها دارم از دست تو در دل

ولیکن در حضورت بی زبانم

بگویم تا بداند دشمن و دوست

که من مستی و مستوری ندانم

مگو سعدی مراد خویش برداشت

اگر تو سنگدلی من مهربانم

اگر تو سرو سیمین‌تن بر آنی

که از پیشم برانی من بر آنم

که تا باشم خیالت می‌پرستم

و گر رفتم سلامت می‌رسانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲۱چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم
  2. غزل شمارهٔ ۴۲۲آن کس که از او صبر محال است و سکونم
  3. غزل شمارهٔ ۴۲۳ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
  4. غزل شمارهٔ ۴۲۴من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
  5. غزل شمارهٔ ۴۲۵منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینم
  6. غزل شمارهٔ ۴۲۶دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمی‌بینم
  7. غزل شمارهٔ ۴۲۷من از این جا به ملامت نروم
  8. غزل شمارهٔ ۴۲۸نه از چینم حکایت کن نه از روم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.