پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹۷

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم

همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

نه چنان معتقدم که‌م نظری سیر کند

یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش

تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری

زر نابم که همان باشم اگر بگدازم

گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی

از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم

سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست

بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم

ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب

که همه شب در چشم است به فکرت بازم

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی

درد عشق است ندانم که چه درمان سازم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۹۹خنک آن روز که در پای تو جان اندازم
  2. غزل شمارهٔ ۴۰۰وه که در عشق چنان می‌سوزم
  3. غزل شمارهٔ ۴۰۱یک روز به شیدایی، در زلف تو آویزم
  4. غزل شمارهٔ ۴۰۲من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
  5. غزل شمارهٔ ۴۰۳در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
  6. غزل شمارهٔ ۴۰۴غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟
  7. غزل شمارهٔ ۴۰۵هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم
  8. غزل شمارهٔ ۴۰۶بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.