پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰۱

یک روز به شیدایی، در زلف تو آویزم

زان دو لبِ شیرینت، صد شور برانگیزم

گر قصد جفا داری، اینَک من و اینَک سر

ور راه وفا داری، جان در قدمت ریزم

بس توبه و پرهیزم، کز عشق تو باطل شد

مِن‌بَعد بدان شرطم، کز توبه بپرهیزم

سیمِ دل مسکینم، در خاک درت گم شد

خاک سر هر کویی، بی‌فایده می‌بیزم

در شهر به رسوایی، دشمن به دفم برزد

تا بر دف عشق آمد، تیر نظر تیزم

مجنون رخ لیلی، چون قیس بنی‌عامر

فرهاد لب شیرین، چون خسرو پرویزم

گفتی «به غمم بنشین یا از سر جان برخیز»

فرمان برمت جانا، بنشینم و برخیزم

گر بی‌تو بود جنت، بر کنگره ننشینم

ور با تو بود دوزخ، در سلسله آویزم

با یاد تو گر سعدی، در شعر نمی‌گنجد

چون دوست، یگانه شد، با غیر نیامیزم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۰۳در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
  2. غزل شمارهٔ ۴۰۴غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟
  3. غزل شمارهٔ ۴۰۵هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم
  4. غزل شمارهٔ ۴۰۶بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
  5. غزل شمارهٔ ۴۰۷تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
  6. غزل شمارهٔ ۴۰۸امروز مبارک است فالم
  7. غزل شمارهٔ ۴۰۹تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم
  8. غزل شمارهٔ ۴۱۰چشم که بر تو می‌کُنم، چشم حسود می‌کَنم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.