پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰۲

به فلک می‌رسد از رویِ چو خورشید تو نور

«قل هو الله احد» چشمِ بد از روی تو دور

آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد

بلکه در جنتِ فردوس نباشد چو تو حور

حور، فردا که چنین روی بهشتی بیند

گرش انصاف بود، معترف آید به قصور

شبِ ما، روز نباشد مگر آن گاه که تو

از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور

زندگان را نه عجب گر به تو میلی باشد

مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور

آن بهایم نتوان گفت که جانی دارد

که ندارد نظری با چو تو زیبامنظور

سحرِ چشمان تو باطل نکند چشم‌آویز

مست چندان که بکوشند نباشد مستور

این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت

عسلی دوزد و زنار ببندد زنبور

آن چه در غیبتت، ای دوست! به من می‌گذرد

نتوانم که حکایت کنم الا به حضور

منم امروز و تو انگشت‌نمای زن و مرد

من به شیرین‌سخنی، تو به نکویی مشهور

سختم آید که به هر دیده، تو را می‌نگرند

سعدیا! غیرتت آمد نه عجب سعد غیور

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰۴آن کیست که می‌رود به نخجیر
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۵از همه باشد به حقیقت گزیر
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۶ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۷دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۸فتنه‌ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۹ما در این شهر غریبیم و در این مُلک فقیر
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۰ای به خلق از جهانیان ممتاز
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۱متقلب درون جامه ناز
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.