پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰۴

آن کیست که می‌رود به نخجیر

پای دل دوستان به زنجیر

همشیره جادوان بابل

همسایه لعبتان کشمیر

این است بهشت اگر شنیدی

کز دیدن آن جوان شود پیر

از عشق کمان دست و بازوش

افتاده خبر ندارد از تیر

نقاش که صورتش ببیند

از دست بیفکند تصاویر

ای سخت‌جفای سست‌پیوند

رفتی و چنین برفت تقدیر

کوته‌نظران ملامت از عشق

بی‌فایده می‌کنند و تحذیر

با جان من از جسد برآید

خونی که فروشده‌ست با شیر

گر جان طلبد حبیب عشاق

نه منع روا بود نه تأخیر

آن را که مراد دوست باید

گو ترک مراد خویشتن گیر

سعدی چو اسیر عشق ماندی

تدبیر تو چیست ترک تدبیر

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰۶ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۷دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۸فتنه‌ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۹ما در این شهر غریبیم و در این مُلک فقیر
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۰ای به خلق از جهانیان ممتاز
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۱متقلب درون جامه ناز
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۲بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۳برآمد باد صبح و بوی نوروز
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.