پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۹

ناچار هر که صاحب روی نکو بود

هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود

ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار

کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود

نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی

بعد از هزار سال که خاکش سبو بود

پاکیزه‌روی در همه شهری بود ولیک

نه چون تو پاکدامن و پاکیزه‌خو بود

ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار

مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود

مویی چنین دریغ نباشد گره زدن

بگذار تا کنار و برت مشک‌بو بود

پندارم آن که با تو ندارد تعلقی

نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود

من باری از تو بر‌نتوانم گرفت چشم

گم‌کرده‌دل هرآینه در جست‌و‌جو بود

بر‌می‌نیاید از دل تنگم نفس تمام

چون ناله کسی که به چاهی فرو بود

سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن

کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶۱یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
  2. غزل شمارهٔ ۲۶۲عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود
  3. غزل شمارهٔ ۲۶۳گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
  4. غزل شمارهٔ ۲۶۴هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
  5. غزل شمارهٔ ۲۶۵هر که را باغچه‌ای هست به بستان نرود
  6. غزل شمارهٔ ۲۶۶در من این عیب قدیم است و به در می‌نرود
  7. غزل شمارهٔ ۲۶۷سروبالایی به صحرا می‌رود
  8. غزل شمارهٔ ۲۶۸ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم می‌رود
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.