پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۶۷

سروبالایی به صحرا می‌رود

رفتنش بین تا چه زیبا می‌رود

تا کدامین باغ از او خرمترست

کاو به رامش کردن آنجا می‌رود

می‌رود در راه و در اجزای خاک

مرده می‌گوید مسیحا می‌رود

این چنین بیخود نرفتی سنگدل

گر بدانستی چه بر ما می‌رود

اهل دل را گو نگه دارید چشم

کان پری‌پیکر به یغما می‌رود

هر که را در شهر دید از مرد و زن

دل ربود اکنون به صحرا می‌رود

آفتاب و سرو غیرت می‌برند

کآفتابی سروبالا می‌رود

باغ را چندان بساط افکنده‌اند

کآدمی بر فرش دیبا می‌رود

عقل را با عشق زور پنجه نیست

کار مسکین از مدارا می‌رود

سعدیا دل در سرش کردی و رفت

بلکه جانش نیز در پا می‌رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶۹آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۰هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۱بخت این کند که رای تو با ما یکی شود؟
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۲آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شود
  5. غزل شمارهٔ ۲۷۳هفته‌ای می‌رود از عمر و به ده روز کشید
  6. غزل شمارهٔ ۲۷۴چه سرو است آن که بالا می‌نماید
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۵نگفتم روزه بسیاری نپاید
  8. غزل شمارهٔ ۲۷۶به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.