پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۶۲

عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود

مجنون از آستانه لیلی کجا رود؟

گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست

بسیار سر که در سرِ مهر و وفا رود

ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست

قارون اگر به خیل تو آید گدا رود

مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاست

چون می‌رود ز پیش تو چشم از قفا رود

حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی

کاین پای لایقست که بر چشم ما رود

در هیچ موقفم سَرِ گفت و شنید نیست

الا در آن مُقام که ذکر شما رود

ای هوشیار اگر به سَرِ مست بگذری

عیبش مکن که بر سر مردم قضا رود

ما چون نشانه پای به گل در بمانده‌ایم

خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود

ای آشنای کوی محبت صبور باش

بیداد نیکوان همه بر آشنا رود

سعدی به در نمی‌کنی از سر هوای دوست

در پات لازمست که خار جفا رود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶۴هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
  2. غزل شمارهٔ ۲۶۵هر که را باغچه‌ای هست به بستان نرود
  3. غزل شمارهٔ ۲۶۶در من این عیب قدیم است و به در می‌نرود
  4. غزل شمارهٔ ۲۶۷سروبالایی به صحرا می‌رود
  5. غزل شمارهٔ ۲۶۸ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم می‌رود
  6. غزل شمارهٔ ۲۶۹آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۰هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
  8. غزل شمارهٔ ۲۷۱بخت این کند که رای تو با ما یکی شود؟
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.