پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب چهارم در تواضع

بخش ۱۴ - حکایت

ملک صالح از پادشاهان شام

برون آمدی صبحدم با غلام

بگشتی در اطراف بازار و کوی

به رسم عرب نیمه بر بسته روی

که صاحب نظر بود و درویش دوست

هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست

دو درویش در مسجدی خفته یافت

پریشان دل و خاطر آشفته یافت

شب سردشان دیده نابرده خواب

چو حربا تأمل کنان آفتاب

یکی زآن دو می گفت با دیگری

که هم روز محشر بود داوری

گر این پادشاهان گردن فراز

که در لهو و عیشند و با کام و ناز

در آیند با عاجزان در بهشت

من از گور سر بر نگیرم ز خشت

بهشت برین ملک و مأوای ماست

که بند غم امروز بر پای ماست

همه عمر از اینان چه دیدی خوشی

که در آخرت نیز زحمت کشی؟

اگر صالح آنجا به دیوار باغ

بر آید، به کفتش بدرم دماغ

چو مرد این سخن گفت و صالح شنید

دگر بودن آنجا مصالح ندید

دمی رفت تا چشمهٔ آفتاب

ز چشم خلایق فرو شست خواب

دوان هر دو را کس فرستاد و خواند

به هیبت نشست و به حرمت نشاند

بر ایشان ببارید باران جود

فرو شستشان گرد ذل از وجود

پس از رنج سرما و باران و سیل

نشستند با نامداران خیل

گدایان بی جامه شب کرده روز

معطر کنان جامه بر عود سوز

یکی گفت از اینان ملک را نهان

که ای حلقه در گوش حکمت جهان

پسندیدگان در بزرگی رسند

ز ما بندگانت چه آمد پسند؟

شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت

بخندید در روی درویش و گفت

من آن کس نیم کز غرور حشم

ز بیچارگان روی در هم کشم

تو هم با من از سر بنه خوی زشت

که ناسازگاری کنی در بهشت

من امروز کردم در صلح باز

تو فردا مکن در به رویم فراز

چنین راه اگر مقبلی پیش گیر

شرف بایدت دست درویش گیر

بر از شاخ طوبی کسی بر نداشت

که امروز تخم ارادت نکاشت

ارادت نداری سعادت مجوی

به چوگان خدمت توان برد گوی

تو را کی بود چون چراغ التهاب

که از خود پری همچو قندیل از آب؟

وجودی دهد روشنایی به جمع

که سوزیش در سینه باشد چو شمع

ادامه‌ی باب چهارم در تواضع

  1. بخش ۱۶ - حکایتبه خشم از ملک بنده‌ای سربتافت
  2. بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندیز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
  3. بخش ۱۸ - حکایت حاتم اصمگروهی برآنند از اهل سخن
  4. بخش ۱۹ - حکایت زاهد تبریزیعزیزی در اقصای تبریز بود
  5. بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوستیکی را چو سعدی دلی ساده بود
  6. بخش ۲۱ - حکایتِ لقمانِ حکیمشنیدم که لقمان سیه‌فام بود
  7. بخش ۲۲ - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضعشنیدم که در دشتِ صنعا جنید
  8. بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربط‌زنیکی بربطی در بغل داشت مست
همه‌ی باب چهارم در تواضع ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.