پرش به محتوای اصلی
رهی معیری رهی معیری

غزلها - جلد سوم

پردهٔ نیلی

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده ز وحشت‌سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست

این شوخ‌دیده را به مسیحا گذاشتیم

بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما

پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم

ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس

دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم

کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات

تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم

شاهد که سرکشی نکند دل‌فریب نیست

فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم

در جستجوی یار دل‌آزار کس نبود

این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست

بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم

صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد

هرجا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم

ما شکوه از کشاکش دوران نمی‌کنیم

موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

از ما به روزگار حدیث وفا بس است

نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان رهی

رفتیم و داغ خویش به دل‌ها گذاشتیم

ادامه‌ی غزلها - جلد سوم

  1. صفای شبنماو را به رنگ و بوی نگویم نظیر نیست
  2. بار گرانزندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
  3. ساز سخنآب بقا کجا و لب نوش او کجا؟
  4. ستاره بازیگرتا گریزان گشتی ای نیلوفری‌چشم از برم
  5. سوسن وحشیدوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
  6. آغوش صحراعیب‌جو دلدادگان را سرزنش‌ها می‌کند
  7. سرا پا آتشمتا قیامت می‌دهد گرمی به دنیا آتشم
  8. آشیانهٔ تهیهمچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا
همه‌ی غزلها - جلد سوم ←

رهی معیری درباره‌ی رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.