پرش به محتوای اصلی
رهی معیری رهی معیری

غزلها - جلد سوم

ماجرای نیم‌شب

یافتم روشندلی از گریه‌های نیم‌شب

خاطری چون صبح دارم از صفای نیم‌شب

شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست

جلوه بر من کرد در خلوت‌سرای نیم‌شب

در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا

گنج گوهر یافتم از گریه‌های نیم‌شب

دیگرم الفت به خورشید جهان‌افروز نیست

تا دل درد آشنا شد آشنای نیم‌شب

نیم‌شب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم

بوی آغوش تو آید از هوای نیم‌شب

نیست حالی در دل شاعر خیال‌انگیزتر

از سکوت خلوت اندیشه‌زای نیم‌شب

با امید وصل از درد جدایی باک نیست

کاروان صبح آید از قفای نیم‌شب

همچو گل امشب رهی از پای تا سر گوش باش

تا سرایم قصه‌ای از ماجرای نیم‌شب

ادامه‌ی غزلها - جلد سوم

  1. پردهٔ نیلیرفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
  2. فریاد بی‌اثراز صحبت مردم دل ناشاد گریزد
  3. صفای شبنماو را به رنگ و بوی نگویم نظیر نیست
  4. بار گرانزندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
  5. ساز سخنآب بقا کجا و لب نوش او کجا؟
  6. ستاره بازیگرتا گریزان گشتی ای نیلوفری‌چشم از برم
  7. سوسن وحشیدوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
  8. آغوش صحراعیب‌جو دلدادگان را سرزنش‌ها می‌کند
همه‌ی غزلها - جلد سوم ←

رهی معیری درباره‌ی رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.