پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۵۱

هر که او بیدق این عرصه شود شاه شود

وانکه دور افتد ازین دایره گمراه شود

راز خود با دل هر ذره همی گوید دوست

تا ازین واقعه خود جان که آگاه شود؟

به حقیقت همه پروانهٔ‌شمع رخ اوست

روی خوبان جهان، گر به مثل ماه شود

گر چه بر راه دلم دام نهد از سر زلف

زان رسنها، دلم آن نیست، که در چاه شود

لبش از کام دلی دور نباشد، لیکن

نادر آید به کف آن دولت و ناگاه شود

حیرتش هر نفس آهیم بر آرد ز جگر

ترسم آیینهٔ دل در سر این آه شود

با مراد دل معشوق همی باید ساخت

کار عاشق، به نوا، خواه نشد، خواه شود

کاه باید که بنازد که خریداری یافت

کهربا را چه تفاخر که پی کاه شود

هر که دانست حکایت نتوانست از وی

عارفان را سخن اینجاست که کوتاه شود

اوحدی، بر درش افتادگی از دست مده

زانکه افتادگی اینجا مدد جاه شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۵۳بی‌تو دل و جان من زیر و زبر می‌شود
  2. غزل شمارهٔ ۳۵۴فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشود
  3. غزل شمارهٔ ۳۵۵کو دیده‌ای که بی‌تو به خون تر نمی‌شود؟
  4. غزل شمارهٔ ۳۵۶شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمود
  5. غزل شمارهٔ ۳۵۷بریدن حیفم آید بعد از آن عهد
  6. غزل شمارهٔ ۳۵۸گفتی: ز عشق بازی کاری نمی‌گشاید
  7. غزل شمارهٔ ۳۵۹تو آن گم کرده را مشنو که بی‌زاری پدید آید
  8. غزل شمارهٔ ۳۶۰برین دل هر دم از هجر تو دیگرگونه خار آید
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.