پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۰

گر به دست آوریم دامن دوست

همه او را شویم و خود همه اوست

آنکه او را در آب می‌جویی

همچو آیینه با تو رو در روست

تو تویی خود از میان برگیر

کز تویی تو رشته تو برتوست

گر شود کوزه کوزه گرنه شگفت

که بسی کاسه سوده گشت و سبوست

همه از یک درخت هست این چوب

که گهی صولجان و گاهی گوست

ها، که اسم اشارتست از اصل

الفتش را چو واو کردی هوست

انقلاب ضرورتست این جا

تا تو آن مغز بر کشی از پوست

مدتی توبه داشتیم، اکنون

که خرابات عشق در پهلوست

منشین تشنه، اوحدی، که ترا

پای در آب و جای بر لب جوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۲آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوست
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۳آنکه رخ عاشقان خاک کف پای اوست
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۴مرا سر بلندی ز سودای اوست
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۵دل بسته شد به دام دو زلف چو دال دوست
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۶در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۷پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۸ماه کشمیری رخ من، از ستمکاری که هست
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۹ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هست
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.