پرش به محتوای اصلی
ناصرخسرو ناصرخسرو

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵

هر چه دور از خرد همه بند است

این سخن مایهٔ خردمند است

کارها را بکشی کرد خرد

بر ره ناسزا نه خرسند است

دل مپیوند تا نشاید بود

گرت پاداش ایچ پیوند است

وهم جانت مبر به جز توحید

کان دگر کیمیای دلبند است

سخت اندر نگر موحد باش

که سلب را بپا که افگنده است؟

گر خداوندی از نیاز مترس

که رهی مر تو را خداوند است

غمت آسان گذار نیز و بدان

مادرت برگذار فرزند است

ای رفیق اندرون نگر به جهان

تا چو تو چند بود یا چند است

این جهان نیست با تو عمر دراز

مر تو را عمر خود دم و بند است

مکن امید دور آز دراز

گردش چرخ بین که گریند است

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷نشنیده‌ای که زیر چناری کدوبنی
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخ
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ای خوانده کتاب زند و پازند
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲یکی بی‌جان و بی‌تن ابلق اسپی کاو نفرساید
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳این جهان بی‌وفا را بر گزیدو بد گزید
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴مردم نبود صورت مردم حکمااند
همه‌ی قصاید ←

ناصرخسرو درباره‌ی ناصرخسرو

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را ره...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.