پرش به محتوای اصلی
ناصرخسرو ناصرخسرو

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت

نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت

این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند

انگور نه از بهر نبید است به چرخشت

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده

حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟

تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت!»

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ای خوانده کتاب زند و پازند
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲یکی بی‌جان و بی‌تن ابلق اسپی کاو نفرساید
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳این جهان بی‌وفا را بر گزیدو بد گزید
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴مردم نبود صورت مردم حکمااند
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ز جور لشکر خرداد و مرداد
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶این رقیبان که بر این گنبد پیروزه درند
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷چونکه نکو ننگری جهان چون شد؟
همه‌ی قصاید ←

ناصرخسرو درباره‌ی ناصرخسرو

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را ره...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.