پرش به محتوای اصلی
ناصرخسرو ناصرخسرو

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴

گویند عقابی به در شهری برخاست

وز بهر طمع پرّ به پرواز بیاراست

ناگه ز یکی گوشه ازین سخت‌کمانی

تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست

در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز

وز ابر مر او را به سوی خاک فرو خواست

زی تیر نگه کرد پر خویش بر او دید

گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶سفله جهان، ای پسر، چو چشمه شور است
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷نشنیده‌ای که زیر چناری کدوبنی
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخ
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ای خوانده کتاب زند و پازند
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲یکی بی‌جان و بی‌تن ابلق اسپی کاو نفرساید
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳این جهان بی‌وفا را بر گزیدو بد گزید
همه‌ی قصاید ←

ناصرخسرو درباره‌ی ناصرخسرو

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را ره...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.