پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۶۱

جهان را بدیدم وفایی ندارد

جهان در جهان آشنایی ندارد

در این قرص زرین بالا تو منگر

که در اندرون بوریایی ندارد

بس ابله شتابان شده سوی دامش

چو کوری که در کف عصایی ندارد

بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان

زهی علتی کان دوایی ندارد

نموده جمالی ولی زیر چادر

عجوزی قبیحی لقایی ندارد

کسی سر نهد بر فسونش که چون مار

ز عقل و ز دین دست و پایی ندارد

کسی جان دهد در رهش کز شقاوت

ز جانان ره جان فزایی ندارد

چه مردار مسی که مرد او ز مسی

که پنداشت کو کیمیایی ندارد

برای خیالی شده چون خیالی

بجز درد و رنج و عنایی ندارد

چرا جان نکارد به درگاه معشوق

عجب عشق خود اصطفایی ندارد

چه شاهان که از عشق صد ملک بردند

که آن سلطنت منتهایی ندارد

چه تقصیر کردست این عشق با تو

که منکر شدی کو عطایی ندارد

به یک دردسر زو تو پا را کشیدی

چه ره دیده‌ای کان بلایی ندارد

خمش کن نثارست بر عاشقانش

گهرها که هر یک بهایی ندارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۶۳دل من که باشد که تو را نباشد
  2. غزل شمارهٔ ۹۶۴گفتم که ای جان خود جان چه باشد
  3. غزل شمارهٔ ۹۶۵دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
  4. غزل شمارهٔ ۹۶۶دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد
  5. غزل شمارهٔ ۹۶۷رسم نو بین که شهریار نهاد
  6. غزل شمارهٔ ۹۶۸سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
  7. غزل شمارهٔ ۹۶۹سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
  8. غزل شمارهٔ ۹۷۰دیده‌ها شب فراز باید کرد
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.