پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۵۷

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد

هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق

که او به دام هوای چو تو شهی افتاد

ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت

که هر یکی ز یکی خوشترست زهی بنیاد

دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر

ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد

بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق

ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد

نشسته‌ایم دل و عشق و کالبد پیشت

یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد

به حکم تست بخندانی و بگریانی

همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد

به باد زرد شویم و به باد سبز شویم

تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد

کلوخ و سنگ چه داند بهار جز اثری

بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۵۹اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
  2. غزل شمارهٔ ۹۶۰به حارسان نکوروی من خطاب کنید
  3. غزل شمارهٔ ۹۶۱جهان را بدیدم وفایی ندارد
  4. غزل شمارهٔ ۹۶۲سحر این دل من ز سودا چه می‌شد
  5. غزل شمارهٔ ۹۶۳دل من که باشد که تو را نباشد
  6. غزل شمارهٔ ۹۶۴گفتم که ای جان خود جان چه باشد
  7. غزل شمارهٔ ۹۶۵دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
  8. غزل شمارهٔ ۹۶۶دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.