پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۵۴

گفتم مکن چنین‌ها ای جان چنین نباشد

غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد

غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد

چون خرده‌اش بسوزم گر خرده بین نباشد

غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد

صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد

غم خصم خویش داند هم حد خویش داند

در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد

چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی

کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد

در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش

آن را خدای داند هر کس امین نباشد

هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد

هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد

ای دست تو منور چون موسی پیمبر

خواهم که دست موسی در آستین نباشد

زیرا گل سعادت بی‌روی تو نروید

ایاک نعبد ای جان بی‌نستعین نباشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۵۶برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
  2. غزل شمارهٔ ۸۵۷گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
  3. غزل شمارهٔ ۸۵۸وقتی خوش است ما را‌، لابد نبید باید
  4. غزل شمارهٔ ۸۵۹نی دیده هر دلی را دیدار می‌نماید
  5. غزل شمارهٔ ۸۶۰ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
  6. غزل شمارهٔ ۸۶۱لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
  7. غزل شمارهٔ ۸۶۲قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
  8. غزل شمارهٔ ۸۶۳آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.