پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۹

تو از خواری همی نالی نمی‌بینی عنایت‌ها

مخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌ها

تو را عزت همی باید که آن فرعون را شاید

بده آن عشق و بِستان تو چو فرعون این ولایت‌ها

خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر

پی اومید آن بختی که هست اندر نهایت‌ها

دهان پُر پِست می‌خواهی مَزن سُرنای دولت را

نتاند خواندن مقری دهان پُر پِست آیت‌ها

از آن دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد

به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت‌ها

دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی

به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت‌ها

اگر خوکی فتد در مُشک و آدم زاد در سِرگین

رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت‌ها

سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم

که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت‌ها

تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان

که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت‌ها

چو دیگ از زر بود او را سیه‌رویی چه غم آرد؟

که از جانش همی تابد به هر زخمی حکایت‌ها

تو شادی کن ز شمس‌الدین تبریزی و از عشقش

که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت‌ها

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۱هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
  2. غزل شمارهٔ ۶۲بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
  3. غزل شمارهٔ ۶۳چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
  4. غزل شمارهٔ ۶۴تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
  5. غزل شمارهٔ ۶۵ببین ذرات روحانی، که شد تابان از این صحرا
  6. غزل شمارهٔ ۶۶تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
  7. غزل شمارهٔ ۶۷از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
  8. غزل شمارهٔ ۶۸چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.