پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۸۷

صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد

چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد

از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد

به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد

هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد

کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد

بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه

برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد

تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد

هوس‌ها چون ملخ‌ها شد نفس‌ها چون حبوب آمد

ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی

چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد

تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی

حکایت می‌کند رنگت که جاسوس القلوب آمد

صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان

که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۸۹شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد
  2. غزل شمارهٔ ۵۹۰سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
  3. غزل شمارهٔ ۵۹۱چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید
  4. غزل شمارهٔ ۵۹۲اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
  5. غزل شمارهٔ ۵۹۳برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می‌آید
  6. غزل شمارهٔ ۵۹۴امروز جمال تو سیمای دگر دارد
  7. غزل شمارهٔ ۵۹۵آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
  8. غزل شمارهٔ ۵۹۶آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.