پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۸۳

رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید

بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید

چه مقدارست مرجان را که گردد کفو مر، جان را

ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید

هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد

دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید

یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح

شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید

غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم

غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید

هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد

یقین می‌دان که نام او جنید و بایزید آید

درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی‌پایان

که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید

خطر دارند کشتی‌ها ز اوج و موج هر دریا

امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید

چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی

نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۸۵مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
  2. غزل شمارهٔ ۵۸۶سعادت‌جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
  3. غزل شمارهٔ ۵۸۷صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
  4. غزل شمارهٔ ۵۸۸صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
  5. غزل شمارهٔ ۵۸۹شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد
  6. غزل شمارهٔ ۵۹۰سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
  7. غزل شمارهٔ ۵۹۱چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید
  8. غزل شمارهٔ ۵۹۲اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.