پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۶۶

بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد

دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد

شما دل‌ها نگه دارید مسلمانان که من باری

چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد

نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم

چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد

ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانست

قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد

سر زلفش همی‌گوید صلا زوتر رسن بازی

رخ شمعش همی‌گوید کجا پروانه تا سوزد

برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شو

درافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد

چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتش

اگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۶۸چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
  2. غزل شمارهٔ ۵۶۹بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
  3. غزل شمارهٔ ۵۷۰بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
  4. غزل شمارهٔ ۵۷۱بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می‌ماند
  5. غزل شمارهٔ ۵۷۲ورای پردهٔ جانت، دلا خلقان پنهانند
  6. غزل شمارهٔ ۵۷۳برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه‌یْ شکر گوید
  7. غزل شمارهٔ ۵۷۴مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
  8. غزل شمارهٔ ۵۷۵ایا سر کرده از جانم! تو را خانه کجا باشد؟
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.