پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۴۵

بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود

هر چه کنم عشق بیان بی‌جگری می‌نشود

اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری

هیچ کسی را ز دلم خود خبری می‌نشود

یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من

آب حیاتی ندهد یا گهری می‌نشود

ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان

تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می‌نشود

میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست

بی ره و رای تو شها رهگذری می‌نشود

چیست حشر از خود خود رفتن جان‌ها به سفر

مرغ چو در بیضه خود بال و پری می‌نشود

بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من

تا تو قدم درننهی خود سحری می‌نشود

دانه دل کاشته‌ای زیر چنین آب و گلی

تا به بهارت نرسد او شجری می‌نشود

در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر

زانک از این بحث به جز شور و شری می‌نشود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۴۷سجده کنم پیشکش آن قد و بالا، چه شود؟
  2. غزل شمارهٔ ۵۴۸چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسد
  3. غزل شمارهٔ ۵۴۹آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد
  4. غزل شمارهٔ ۵۵۰پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسد
  5. غزل شمارهٔ ۵۵۱جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود
  6. غزل شمارهٔ ۵۵۲چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می‌رود
  7. غزل شمارهٔ ۵۵۳بی‌همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود
  8. غزل شمارهٔ ۵۵۴این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می‌شود
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.