پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۱

گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا

تا که بهارِ جان‌ها تازه کُند دل تو را

بوی سلام یار من لخلخه‌ی بهار من

باغ و گل و ثمار من، آرَد سوی جان، صبا

مستی و طُرفه مستی‌ای، هستی و طرفه هستی‌ای

مُلک و دراز دستی‌ای، نعره‌زنان که الصّلا

پای بکوب و دست زن، دست درآن دو شست زن

پیش دو نرگس خوشش کُشته نگر، دل مرا

زنده به عشق سرکشم، بینی جان چرا کشم

پهلوی یارِ خود خَوشم، یاوه چرا روم چرا؟

جان چو سوی وطن رود، آب به جوی من رود

تا سوی گولخن رود طبع خسیسِ ژاژخا

دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من

سخت خوش است این وطن، می‌نروم از این سرا

جان طرب پرست ما، عقل خراب مست ما

ساغر جان به دست ما، سخت خوش است ای خدا

هوش برفت، گو برو، جایزه گو بشو گرو

روز شده‌ست، گو بشو! بی‌شب و روز تو بیا

مست رود نگار من در بر و در کنار من

هیچ مگو که یار من باکَرَمست و باوفا

آمد جانِ جانِ من، کوری دشمنان من

رونق گلستانِ من، زینت روضه‌ی رضا

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۳عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
  2. غزل شمارهٔ ۵۴از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
  3. غزل شمارهٔ ۵۵شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت‌ها
  4. غزل شمارهٔ ۵۶عطارد مشتری باید‌، متاع آسمانی را
  5. غزل شمارهٔ ۵۷مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
  6. غزل شمارهٔ ۵۸رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
  7. غزل شمارهٔ ۵۹تو از خواری همی نالی نمی‌بینی عنایت‌ها
  8. غزل شمارهٔ ۶۰ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.