پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۱

چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست

جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست

سزای آنک زید بی‌رخ تو زین بترست

سزای بنده مده گرچه او سزای تو نیست

نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان

که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست

مبارکست هوای تو بر همه مرغان

چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست

میان موج حوادث هر آنک استادست

به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست

بقا ندارد عالم وگر بقا دارد

فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست

چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست

چه خوش لقا بود آن کس که بی‌لقای تو نیست

ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود

دلی که سوخته آتش بلای تو نیست

دلی که نیست نشد روی در مکان دارد

ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست

کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را

کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست

نظیر آنک نظامی به نظم می‌گوید

جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۸۳هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
  2. غزل شمارهٔ ۴۸۴هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدست
  3. غزل شمارهٔ ۴۸۵سه روز شد که نگارین من دگرگون‌ست
  4. غزل شمارهٔ ۴۸۶به حق چشم خمار لطیف تابانت
  5. غزل شمارهٔ ۴۸۷چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
  6. غزل شمارهٔ ۴۸۸در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
  7. غزل شمارهٔ ۴۸۹اگر تو مست وصالی‌، رخ تو ترش چراست‌؟
  8. غزل شمارهٔ ۴۹۰مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.