پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۶۶

گر گریزی به ملولی ز من سودایی

روکشان دست گزان جانب جان بازآیی

زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش

دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی

رو بدو آر و بگو خواجه کجا می‌کشی ام

کآسمان ماه ندیده‌ست بدین زیبایی

رایگان روی نموده‌ست غلط افتادی

باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی

گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده

از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی

چو بدان پیر روی بخت جوانت گوید

سرخر معده سگ رو که همان را شایی

لا یغرنک سد هوس عن رایی

کم قصور هدمت من عوج الآ رایی

اشتهی انصح لکن لسانی قفلت

اننی انصح بالصمت علی الاخفایی

این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست

نه که در سایه و در دولت این مولایی

بیم از آن می‌کندت تا برود بیم از تو

یار از آن می‌گزدت تا همه شکر خایی

شمس تبریز نه شمعی است که غایب گردد

شب چو شد روز چرا منتظر فردایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۶۸در دلت چیست عجب که چو شکر می‌خندی
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۶۹هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۷۰ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۷۱به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۷۲مرغ اندیشه که اندر همه دل‌ها بپری
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۷۳رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۷۴سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۷۵نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.