پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۴۵

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی

صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی

صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم

چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی

شده‌ام خراب لیکن قدری وقوف دارم

که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی

صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است

بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی

کرم تو است این هم که شراب برد عقلم

که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی

قدحی به من بدادی که همی‌زنم دو دستک

که به یک قدح برستم ز هزار بی‌مرادی

به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی

که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۴۷دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۴۸سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۴۹ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۵۰ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۵۱شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۵۲چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانی
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۵۳تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۵۴برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.